تبلیغات
AssAssIN - اساسین کرید 2
we work in the dark,to serve the light,we are AssAssIN's

اساسین کرید 2

سه شنبه 22 آذر 1390 07:11 ق.ظ

نویسنده : arsham moradi
ارسال شده در: اساسین کرید 2 ،

                                                             قسمت چهل و سوم : {{ مهارتهای یک اساسین }}

به یکباره تصویر قطع می شه و " Desmond " از آنیموس خارج می شه ... " Lucy " و دوستاش به " دزموند " توضیح میدن که چون خیلی وقته توی آنیموس بوده ، بهتره یک نفسی تازه کنه و بعدا ادامه بده ... دزموند علتشو می پرسه و اونا میگن که وصل بودن بیش از اندازه به آنیموس باعث یکسری خطرات جانبی مثل مالیخولیا ، سرگیجه ، توهم... میشه بطوریکه امکان داره بدون اینکه اراده بکنی ، وارد خاطرات یکی از اجدادت بشی و بدون کمک ما به دردسر بیفتی ! " لوسی " به دزموند پیشنهاد میده که با هم برن پائین توی پارکینگ و ببینن که دزموند چقدر از مهارتهای " Ezio " رو یاد گرفته ...                  

قسمت چهل و جهارم : {{ کم مونده ! }}

" Lucy " با دیدن مهارتهای دزموند حیرت می کنه و به او می گه تقریبا تمامی تکنیکهای " اتزیو " رو فراگرفته و فقط یک یا دو روز دیگه زمان می خواد تا کامل بشه ! دزموند می پرسه که چرا اینبار به ایتالیا سفر کردن و چرا مثل دفعه ی قبل خاطرات " Altair " رو ادامه ندادن ؟ ... لوسی جواب میده : " وقتی توی " Abstergo " روی مورد 16 آزمایش می کردیم متوجه شدم که او مدام به ایتالیا اشاره می کرد و اسم " اتزیو " رو به زبان می آورد ... اولاش فکر کردیم به خاطر موندن زیاد توی آنیموس دچار تشنج شده ولی من با تحقیق در پرونده ها متوجه شدم که جواب اصلی فقط در خاطرات " Ezio " نهفته است ."

قسمت چهل و پنجم : {{ ونیز باشکوه }}

Desmond دوباره به آنیموس برمی گردد و وارد ادامه ی خاطرات " اتزیو " می شود ... حالا " اتزیو " همراه با " لئوناردو داوینچی " وارد شهر Venice شده اند و همراه با یک راهنما ، توی شهر قدم می زنند...کلیسای شهر... بازار بزرگ شهر...و کاخ سلطنتی " امیلیو بارباریگو " . راهنما توضیح میده که " Emilio Barbarigo " صاحب این کاخ بزرگه و این روزها مردم شهر اصلا از رفتار و گفتار " امیلیو " راضی نیستند .

قسمت چهل و ششم : {{ خوشگلترین دختر شهر " ونیز " !!! }}

Ezio ، از لئوناردو جدا میشه تا کاخ سلطنتی " امیلیو بارباریگو " رو از نزدیک ببینه ... همینطور که " اتزیو " مشغول تماشا و پیدا کردن راهی برای بالا رفتن از دیوار کاخ بود ، بین محافظ ها و گروهی از مردم درگیری پیش میاد و در این حین اتزیو با دختری به اسم " ROSA " آشنا می شه که خیلی خوش قیافه بود ولی پاش زخمی شده بود و به او کمک می کنه تا به خونش برگرده و زخمش رو درمان کنه ... اتزیو از این که اون دختر و برادرهاش اسم او رو می دونستن و از کارهایی که در " Florence " و " Tuscany " کرده بود اطلاع داشتند ، تعجب می کنه و می فهمه که اونا ( Antonio و ROSA ) هم قصد کمک کردن دارند تا باهم به " امیلیو بارباریگو " یه درس حسابی بدن !

قسمت چهل و هفتم : {{ عاقبت تاجر اسلحه }}

شب که میشه به سمت کاخ سلطنتی " Emilio " حمله می کنن و اول " Ezio " تمام تیر و کمان چی ها رو که بالای پشت بامهای اطراف بودند از میان برمیداره و سربازان " آنتونیو " جای اونها رو می گیرند ... اتزیو از بالای کاخ ، " امیلیو بارباریگو " رو می بینه که داره با یک مرد دیگه ای به اسم " کارلو گریمالدی " حرف می زنه و به او میگه که اصلا اطلاع نداشته که اساسین الان تو ونیزه ، " Carlo Grimaldi " که نزدیکترین فرد به " رودریگو بورجیا " هست او رو سرزنش می کنه که چرا باعث شده " اساسین " تا شهر " ونیز " ردپای اونارو تعقیب کنه ... بعد بهش میگه که " Rodrigo Borgia " ( رئیس ) به ونیز اومده و فردا می خواد همه مونو ببینه ، بعد که از او جدا می شه " اتزیو " از پشت بام می پره پائین و ترتیب " امیلیو بارباریگو " رو میده و صحنه سفید می شه " امیلیو " میگه : " من فقط احساس پشیمانی می کنم چون داشتم به مردم خدمت می کردم و تو جلومو گرفتی ! " اتزیو با آرامش جواب میده : " چه خدمت بزرگی ! واقعا مردم خیلی از دست تو راضی بودن وقتی می دیدن که ازشون مالیاتهای اضافه می گیری و محل کسب و کارشون رو داغون می کنی و اموالشونو می دزدی تا بتونی اسلحه ی بیشتری بخری و بفرستی به زادگاه من " فلورانس " بدی دست سربازهات تا سر مردم اونجا هم همین بلاها رو بیارن !!!" باز اتزیو براش آرامش آرزو می کنه و چشماشو میبنده ... حالا " ROSA " با برادرش " Antonio " وارد کاخ میشن و اموال و پولهایی رو که " Emilio " از مردم دزدیده بود برمی دارن ات به مردم برگردونن .

قسمت چهل و هشتم : {{ فقط یک پرنده ! }}

Ezio فردای اون شب بدون معطلی به طرف محل ملاقات " Carlo Grimaldi " و " Rodrigo Borgia " میره ... در حالی که همه ، سر وقت برای ملاقات حاضر بودن اما هنوز از " Emilio Barbarigo " خبری نبود و بعد از مدتی که فهمیدن او دیشب به دست " Assassin " کشته شده ترس وجود همه رو برداشت ! با اومدن " رودریگو بورجیا " نقشه ی بعدی براشون معلوم شد که باید امشب شهردار " Venice " رو با خوراندن آب زهر دار به قتل برسونن و به مردم وانمود کنند که با مرگ طبیعی مرده تا بتونن یکی از خودشون رو به جای شهردار بذارن و به " ونیز " کاملا حکومت کنند ... اتزیو که از بالا تمام این نقشه ی شوم رو شنید فوری به " آنتونیو " و " ROSA " برگشت و برای اونها شرح داد که می خوان شهردار و بکشند . " آنتونیو " توضیح داد که ساختمان محل سکونت شهردار بیشتر از هر جای دیگه ای تو " ونیز " ، محافظ داره بطوریکه فقط پرنده ها می تونن از بالا وارد محوطه ی ساختمان بشن ... اتزیو جرقه ای تو مغزش می زنه و میره سراغ " Leonardo DaVinci " تا از وسیله ای که او برای پرواز ساخته استفاده کنه و بتونه وارد ساختمان بشه !

قسمت چهل و نهم : {{ ونیز زیر پاهای Ezio }}

سربازهای Antonio در مسیری که قرار بود " Ezio " پرواز کنه ، در جاهای مختلف آتش بزرگی به وجود میارن تا وقتی اتزیو از روی اون آتش ها پرواز می کنه دوباره اوج بگیره و خودشو به محوطه ی ساختمان شهرداری برسونه ... وقتی اتزیو با موفقیت فرود میاد سریع به طرف محلی میره که " Carlo Grimaldi " و شهردار داشتند با هم شطرنج بازی می کردند و فراید می زنه که : " اون لیوان آب رو نخورید !!! " اما به محض دیدن Ezio " گریمالدی " بلند می شه و می گه دیگه خیلی دیر شده ، اتزیو از شهردار معذرت خواست و گفت که : " من تلاش خودمو کردم تا زود برسم ! " شهردار که متوجه شد زهر خورده دهانش خونی شد و روی زمین افتاد و " Carlo Grimaldi " از این فرصت استفاده کرد و با صدا زدن سربازها گفت : " بگیرینش این Assassin لعنتی شهردار رو کشته ! بگیرینش ! ...

قسمت چهل و نهم : {{ ونیز زیر پاهای Ezio }}

سربازهای Antonio در مسیری که قرار بود " Ezio " پرواز کنه ، در جاهای مختلف آتش بزرگی به وجود میارن تا وقتی اتزیو از روی اون آتش ها پرواز می کنه دوباره اوج بگیره و خودشو به محوطه ی ساختمان شهرداری برسونه ... وقتی اتزیو با موفقیت فرود میاد سریع به طرف محلی میره که " Carlo Grimaldi " و شهردار داشتند با هم شطرنج بازی می کردند و فراید می زنه که : " اون لیوان آب رو نخورید !!! " اما به محض دیدن Ezio " گریمالدی " بلند می شه و می گه دیگه خیلی دیر شده ، اتزیو از شهردار معذرت خواست و گفت که : " من تلاش خودمو کردم تا زود برسم ! " شهردار که متوجه شد زهر خورده دهانش خونی شد و روی زمین افتاد و " Carlo Grimaldi " از این فرصت استفاده کرد و با صدا زدن سربازها گفت : " بگیرینش این Assassin لعنتی شهردار رو کشته ! بگیرینش ! ...

قسمت چهل و نهم : {{ ونیز زیر پاهای Ezio }}

سربازهای Antonio در مسیری که قرار بود " Ezio " پرواز کنه ، در جاهای مختلف آتش بزرگی به وجود میارن تا وقتی اتزیو از روی اون آتش ها پرواز می کنه دوباره اوج بگیره و خودشو به محوطه ی ساختمان شهرداری برسونه ... وقتی اتزیو با موفقیت فرود میاد سریع به طرف محلی میره که " Carlo Grimaldi " و شهردار داشتند با هم شطرنج بازی می کردند و فراید می زنه که : " اون لیوان آب رو نخورید !!! " اما به محض دیدن Ezio " گریمالدی " بلند می شه و می گه دیگه خیلی دیر شده ، اتزیو از شهردار معذرت خواست و گفت که : " من تلاش خودمو کردم تا زود برسم ! " شهردار که متوجه شد زهر خورده دهانش خونی شد و روی زمین افتاد و " Carlo Grimaldi " از این فرصت استفاده کرد و با صدا زدن سربازها گفت : " بگیرینش این Assassin لعنتی شهردار رو کشته ! بگیرینش ! " همین که " کارلو گریمالدی " داشت به طرف سربازها فرار می کرد ، Ezio بیشتر از این بهش مهلت نمی ده و زود جلوشو می گیره و کارشو تموم می کنه ! وقتی صحنه سفید می شه " کارلو گریمالدی " میگه : " برای تو چقدر لذت بخشه وقتی داری دونه دونه هدف هاتو شکار می کنی ! " و اتزیو هم میگه : " من از این کار هیچ لذتی نمی برم ! و اگر به خاطر این مردم و نقشه های شومی که شماها براشون کشیدید و می کشید نبود هرگز دست به این کار نمی زدم ! در آرامش و راحتی استراحت کن ! ( Raquiescat in pace ) "

قسمت پنجاه ام : {{ کارناوال بزرگ }}

همین که اتزیو از روی جسد " Carlo Grimaldi " بلند می شه ، شهردار که با گلویی خونین به روی بالکن اومده با اشاره به سمت اتزیو و " کارلو گریمالدی " میگه : " تو چطور جرات می کنی منو بکشی ! تو منو کشتی ! تو منو کشتی ! " سربازها با دیدن این صحنه فکر می کنن که Ezio شهردار رو کشته و دنبالش می کنن اما اتزیو باز هم موفق می شه فرار کنه !
حالا که تمام شهر از جریان به قتل رسیدن شهردار خبر دارن و همه فکر می کنند که " اتزیو " اونو کشته ، لئوناردو داوینچی به Ezio می گه که : " نگران نباش چون این روزها در " ونیز " زمان کارناوال هست و با این ماسکی که پوشیدی کسی تو رو نمی تونه بشناسه ! ".

قسمت پنجاه و یکم : {{ آخرین کارناوال برای Barbarigo

Ezio از طریق دوستش " Antonio " خبردار می شه که شهردار جدید " مارکو بارباریگو " برادر بزرگتر " Emilio Barbarigo " ، امشب قراره برای مراسم کارناوال به میان مردم بیاد و سخنرانی کوتاهی کنه ... اما تمام کسانی که نزدیکش خواهند بود باید ماسک طلایی مخصوص کارناوال داشته باشند ! Ezio تصمیم می گیره در مسابقات شرکت کنه و ماسک طلایی رو برنده بشه ، اما با اینکه در تمام مسابقات اول می شه ماسک رو به یک نفر دیگه ای که از خودشون بود میدن تا به مکان سخنرانی بیاد ... اتزیو نا امید نمی شه و با کمک دخترهای کارناوال موفق می شه ماسک رو بدزده و به مکان سخنرانی بره ...

قسمت پنجاه و دوم : {{ شکار از دور ! }}

در مراسم سخنرانی همه ماسک طلایی داشتند و هیچ کس به دیگری مشکوک نمی شد اما وقتی سربازها فهمیدند یکی از ماسکها دزدیده شده وارد مراسم شدند و به جستجو پرداختند ... " Marco Barbarigo " هم با کشتی به مراسم اومد و به علت ترسی که داشت حتی از کشتی هم پیاده نشد و از دور برای مردم سخنرانی می کرد ، اتزیو مهلت زیادی نداشت و با مخفی شدن بین دخترهای کارناوال و با استفاده از تفنگی که " Leonardo " براش ساخته بود به سمت " مارکو بارباریگو " نشانه گیری کرد و چون مردم همه جا آتش بازی می کردند و سر و صدا زیاد بود ، کسی صدای شلیک رو نشنید و " مارکو بارباریگو " به زمین افتاد ... صحنه که سفید شد دوباره اتزیو آرزوی آرامش کرد و به سرعت از اونجا فرار کرد !  

قسمت پنجاه و سوم : {{ فرار برادر کوچیکه ! }}

Ezio دوباره برمی گرده پیش " Antonio " ، برادر " مارکو بارباریگو " هم پیش " آنتونیو " بود و به اتزیو توضیح داد که : " Marco بعد از آشنایی با Rodrigo Borgia ، خودش و شرافت خودش رو به خاطر پول و مقام به رودریگو فروخت و بازیچه ی دست او شد و شعور مردم رو به بازی گرفت ، اما این کاری که او کرد هرگز برای من اتفاق نخواهد افتاد ... تنها کسی که باقی مونده " سیلویو بارباریگو " کوچکترین برادرمون هست که با یک لشگر از سربازهاش به سمت جنوب شهر و محل بارگیری کشتی ها فرار کرده و باید جلوش گرفته بشه ! " Ezio تصمیم میگیره به سمت اسکله ها بره و با متحد کردن دزدها و زندانیها جلوی او و لشگرش رو بگیره ...

قسمت پنجاه و چهارم : {{ ونیز کجا ، قبرس کجا ؟! }}

Ezio با کمک کردن به یکی از دزدها متوجه میشه که اگه سردسته ی دزدها رو آزاد کنه و با کمک او بقیه ی زندانیها رو آزاد کنه می تونه " Silvio Barbarigo " و دوستش " Dante " رو فراری بده و به راحتی هردو رو به دور از سربازها به کشتن بده ! شب که فرا می رسه ، اتزیو با کمک سردسته ی دزدها تعداد زیادی از زندانیها رو آزاد می کنه و به همشون میگه تا منتظر پیغام " Ezio " برای حمله باشند ... وقتی پیغام رو شنیدند حمله کنند و سربازها رو مشغول نگه دارن تا " Ezio " بتونه به اون دو نفر یه درس حسابی بده ! بعد از اینکه " Ezio " از بالای برجی پیغام رو می رسونه ، درگیری ها شروع می شه و " سیلویو بارباریگو " و " دانته " به سمت کشتی ها فرار می کنند و به تله ی " Ezio " می افتند و هر دوتاشون به هلاکت می رسند ... صحنه سفید می شه و اتزیو میگه : " شما دوتا چرا دست بردار نبودین ؟ چرا می خواستین با کشتی فرار کنین ؟ چرا تسلیم مردمتون نشدین و به گناهاتون اعتراف نکردین ؟ " Silvio Barbarigo میگه : " ما قرار نبود فرار کنیم ! این اتفاقاتی که سر شهردار افتاد همه اش یه کلک و حیله بود تا توجه مردم رو به سمت دیگه ای هدایت کنیم و بتونیم با تعداد زیادی از کشتی ها از شهر خارج بشیم ! " Dante هم که کنار Silvio بود توضیح میده : " قرار بود ما با کشتی ها به قبرس ( CYPRUS) بریم و با یه چیز خیلی با ارزش برگردیم ! " اتزیو هم برای هردوشون آرزوی آرامش می کنه و میره .

قسمت پنجاه و پنجم : {{ بعد از 10 سال ، که چی ؟ }}

Ezio هنوز تو شهر Venice بود و کنار دریا روی صندلی نشسته بود که سر و کله ی خانم خوشگله ونیز یعنی " ROSA " پیدا شد ... او از Ezio پرسید که به چی فکر می کنه و اتزیو هم جواب داد : " امروز روز تولد منه ! و حالا تقریبا 10 سال شده که من هرشب خواب آخرین نفسهای پدر و برادرهامو می بینم ... و هر روز صبح با طلوع آفتاب قسم می خورم تمام کسانی رو که به طور مستقیم یا غیر مستقیم در اعدام پدر و برادرهام دست داشتند ، پیدا کنم و به سزای اعمالشون برسونم ... ولی هر چقدر فکر می کنم نمی تونم بفهمم که چطور می شه اینهمه آدم شرافت و انسانیت خودشون رو به پول و مقام بفروشند و هر بلایی که بهشون دستور داده می شه ، سر مردم بیارن و از همه عجیب تر وقتی که جلوی چشمام دارند جون میدن اصلا احساس پشیمانی نکنند و از کارشون راضی باشند !!! " 
" ROSA " می گه : " به نظر من زیاد به این چیزا فکر نکن چون تو به مردم این شهر خیلی کمک کردی و تمام ثروتهایی رو که ازشون دزدیده شده بود رو بهشون برگردوندی و همه ی شهر مدیون تو و فداکاری های تو هستند ... خوب حالا بهتره خوشحال باشی چون من برات یه هدیه ی تولد خوب گرفتم ، این دفترچه ای هست که از اون کشتی پیدا کردم و توش نوشته که قرار هست امشب چندتا کشتی از قبرس به ونیز برگرده و یک چیزی خیلی با ارزش هم داخل یکی از این این کشتی ها هست ! " در همین حین Leonardo DaVinci از راه می رسه و به Ezio می گه که باید باهم حرف بزنند ... Leonardo میگه : " بعد از رمز گشایی اون صفحه های " Codex " متوجه شدم که در پشت هر یک از آنها خطوط و اشکالی وجود داره که گویا یک نقشه می تونه باشه و نشان دهنده ی یک معبد مخفی هست که داخلش چیزی خیلی با ارزش است ! اگه مطالب داخل " کدکس " ها درست باشه ، وقتی اون چیز با ارزش به شهر معلق روی آب ( Venice ) برسه ، فرستاده شده ( PROPHET ) هم اونجا خواهد بود " . اتزیو متوجه همه چیز می شه و میگه : " اونا رفتن به قبرس تا از معبد ، قطعه ی بهشتی ( Piece of Eden ) رو پیدا کنند و حالا امشب قراره بیارنش اینجا به ونیز و به احتمال زیاد " رودریگو بورجیا " هم امشب اینجا خواهد بود ! من باید از ماجرای این قطعه ی بهشتی سر در بیارم و امشب اونجا باشم ! " .

قسمت پنجاه و ششم : {{ فقط به خاطر یه سیب !!! }}

Ezio به سمت اسکله می ره و از دور ، قطعه ی بهشتی رو می بینه که توسط یکی از سربازها داره حاظر می شه تا برسه به دست " Rodrigo Borgia " ، Ezio اون سرباز رو تعقیب می کنه و با چاقوی مخفی او رو از میان برمیداره و لباسهاشو می پوشه و جعبه ی حاوی قطعه ی بهشتی رو برمی داره تا ببره به جایی که " Rodrigo " اونجا منتظره ! وقتی همراه با چندتا سرباز دیگه می رسن پیش " رودریگو بورجیا " ، Ezio جعبه رو زمین میذاره و با چاقوی مخفی سرباز جلوییشو می کشه ... " Rodrigo " زود متوجه می شه و میگه : " Ezio ! خیلی وقت بود ندیده بودمت ! چه خوب شد اومدی به دیدنم ! " بعد به سربازهاش دستور می ده تا کاری نداشته باشن تا خودش تنهایی با " اتزیو " بجنگه ! ... Ezio میگه : " خوب ! بگو ببینم ! چند نفر رو بخاطر این چیز لعنتی که تو جعبه هست به هلاکت رسوندی هان ؟! حالا که فقط ما دوتا موندیم ... پس کجاست اون فرستاده ای ( PROPHET ) که ازش حرف می زدی ؟! مثل اینکه اینبار هم مثل دفعه های قبل نیومده و نخواهد اومد ! " رودریگو بورجیا جواب میده : " به به ! تو این مدت چیزای زیادی یاد گرفتی ! ولی اینو یاد نگرفتی که اون فرستاده ( PROPHET ) خود منم !!! " 
سپس هردو شمشیر می کشند و به جون هم می افتند و بعد از مدتی که با هم می جنگیدن ، همه ی دوستای " Ezio " وارد صحنه می شن ( عمو ماریو ، پائولا ، لا وولپه ، تئودورا ، آنتونیو ، ... ) و از اونطرف هم سربازای " Rodrigo " به میدان میان ... در میان این درگیری ها " رودریگو " که همه ی سربازاش دونه دونه داشتن شکست می خوردن ، جونش رو در خطر می بینه پا به فرار می ذاره و " Ezio " که می خواست دنبال او بره اما عموش جلوشو گرفت و گفت : " ما جعبه ی حاوی قطعه ی بهشتی رو گرفتیم ، لازم نیست دیگه بری دنبالش ، کار مهم تری داریم ! " Ezio به اطرافش نگاه می کنه و همه ی اونایی رو که تو این مدت بهش کمک کردند می بینه و میگه : " بگید ببینم ! شما از کجا می دونستین ؟! چطور همه تون امشب اینجا جمع شدین ؟! نکنه شما هم جزو اساسین ها هستید ؟!!! "

قسمت پنجاه و هفتم : {{ نیکولو ماکیاولی }}

از پشت دوست های " Ezio " یک نفر جلو میاد ولی اتزیو او رو نمی شناخت ، او خودش رو معرفی میکنه : " من Niccolo Machiaveli هستم ، عضو فرقه ی اساسین ها هستم و امشب اومدم اینجا تا فرستاده ( PROPHET ) رو ببینم ! Ezio تو فرستاده و PROPHET هستی که در کتابها وعده داده شده ... ما خوشحالیم که تو اینجایی و تونستی قطعه ی بهشتی رو از " رودریگو " دور نگه داری و محافظت کنی ! " حالا همه باهم به بالای یک برج رفتند تا به اتزیو تمام ماجرا رو شرح بدن ... عموی Ezio میگه: " (( هیچ چیز حقیقت ندارد و همه چیز آزاده )) ! این شعاری هست که نسل به نسل از اجداد بزرگمون به ما رسیده ! " بعد نیکولو ماکیاولی جلو میاد و میگه : " ما اساسین ها هستیم ، وقتی مردم عادی با چشمهای بسته به دنبال حقیقت می روند ما میدونیم که (( هیچ چیز حقیقت ندارد )) و وقتی مردم عادی اجازه میدن که دیگران به بهانه ی قانون و عدالت ، زندگی و افکار مردم رو محدود کنند ما می دونیم که : (( همه چیز آزاده )) ! این بهترین شیوه ای هست که کمکمون می کنه تا آزادی و آرامش خاطر مردم رو از خطر افرادی که شیفته ی پول و قدرت شده اند ( تمپلارها ) در امان نگه داریم و محافظت کنیم ! ما اساسین ها در تاریکی قدم برمی داریم و می جنگیم تا به روشنایی فردا امید بیشتری ببخشیم ... " بعد از این حرفها ، طبق رسم و رسوم چندین ساله ی اساسین ها ، با میله ای گداخته روی انگشت " Ezio " علامت فرقه ی اساسین ها رو می ذارن تا به طور رسمی به عضویت فرقه ی اساسین ها در بیاد و بعد بهش میگن که از برج بپره پائین و اونجا منتظر بقیه باشه .

قسمت پنجاه و هشتم : {{ قطعه ای که نابود هم نمی شه !!! }}

Ezio به همراه عموش و " Niccolo Machiaveli " تو خونه ی Leonardo DaVinci دورهم جمع شدن و از نزدیک دارن قطعه ی بهشتی رو بررسی می کنن ... " Ezio " از لئوناردو می پرسه : " آخه این توپ به این کوچیکی چه قدرتی داره که اینهمه جنگ و دعوا راه انداخته ؟! " لئوناردو داوینچی توضیح میده : " این قطعه از ترکیباتی نایاب ساخته شده که من تا حالا چنین موادی روی زمین ندیده ام ، واقعا شگفت آوره ، این قطعه در مقابل حرارت دوام بالایی داره ، اصلا ذوب نمی شه و حتی با شمشیر هم بریده نمی شه و حتی ضربه ی چکش هم نمی تونه یک خراش کوچولو روی بدنه اش ایجاد کنه !!! من واقعا نمی دونم این قطعه چطور کار می کنه ؟! همونطور که نمی دونم چرا زمین به دور خورشید می چرخه ... ولی خوب بلاخره چیزی هست که اتفاق می افته و نمی شه جلوشو گرفت ! " نیکولو ماکیاولی میگه : " این قطعه به هر قیمتی که هست نباید به دست افراد سودجو بیفته ، قدرتی که در این سیب بهشتی هست روی افکار و ذهن ما اساسین ها تاثیر نداره ولی می تونه مردم عادی رو تبدیل به نوکر و برده برای افراد سودجو بکنه ... تا زمانی که ما اساسین ها روی این کره ی خاکی نفس می کشیم ، این سیب های بهشتی باید محافظت کامل بشن تا هیچ انسانی از آزادی خودش محروم نشه ! " عموی اتزیو میگه : " Ezio ! بهتره این قطعه پیش تو باشه تا اونو ببری به شهر " FORLi " و با کمک " Catherina Sforza " ( شاهزاده ی " Forli " ) قطعه رو تو معبد شهر مخفی کنی ... سربازهای زیادی اونجا هستن که از " Catherina " دستور میگیرن و می تونن برای همیشه از قطعه محافظت کنن ! من به " کاترینا " پیغام می فرستم تو هم بهتره هرچه زودتر حرکت کنی ، چون معلوم نیست که " رودریگو " چه نقشه ای تو کله اش برامون داره ! "

قسمت پنجاه و نهم : {{ برادران اورسی }}

Caterina که همراه با Niccolo Machiavelli منتظر رسیدن Ezio با " سیب بهشتی " بود از دیدن او خوشحال می شه و و میگه : " من سربازهای زیادی جمع کردم و هر کاری از دستم بر بیاد می کنم تا این " سیب بهشتی " به دست افراد دیگه ای نیفته ... " اتزیو و کاترینا و ماکیاولی به سمت شهر قدم می زدند که یکدفعه مردم شهر رو می بینند که دارن به بیرون از شهر فرار می کنند و کمک می خوان ... Caterina می پرسه که چی شده ؟ یکی از اونا میگه که : " بانوی من ! همین که شما شهر رو برای استقبال از Ezio ترک کردید ، برادران اورسی با سربازاشون از بالای برج ها وارد شهر شدند و به مردم حمله کردند ! " اتزیو می فهمه که باز دوباره Rodrigo Borgia با وعده ی پول و ثروت ، برادران اورسی رو خریده تا به شهر حمله کنند و سیب بهشتی رو بدزدند ! کاترینا هم که نگران بچه هاش بود ، به همراه ماکیاولی دنبال " اتزیو " میرن تا مردم رو نجات بدن !


قسمت پنجاه و نهم : {{ برادران اورسی }}

Caterina که همراه با Niccolo Machiavelli منتظر رسیدن Ezio با " سیب بهشتی " بود از دیدن او خوشحال می شه و و میگه : " من سربازهای زیادی جمع کردم و هر کاری از دستم بر بیاد می کنم تا این " سیب بهشتی " به دست افراد دیگه ای نیفته ... " اتزیو و کاترینا و ماکیاولی به سمت شهر قدم می زدند که یکدفعه مردم شهر رو می بینند که دارن به بیرون از شهر فرار می کنند و کمک می خوان ... Caterina می پرسه که چی شده ؟ یکی از اونا میگه که : " بانوی من ! همین که شما شهر رو برای استقبال از Ezio ترک کردید ، برادران اورسی با سربازاشون از بالای برج ها وارد شهر شدند و به مردم حمله کردند ! " اتزیو می فهمه که باز دوباره Rodrigo Borgia با وعده ی پول و ثروت ، برادران اورسی رو خریده تا به شهر حمله کنند و سیب بهشتی رو بدزدند ! کاترینا هم که نگران بچه هاش بود ، به همراه ماکیاولی دنبال " اتزیو " میرن تا مردم رو نجات بدن !

قسمت شصت ام : {{ سیب یا بچه ها ؟! }}

Ezio با کمک سربازهای کاترینا و ماکیاولی ، سربازهای برادران اورسی رو شکست میده ولی برادران اورسی که دوتا از بچه های کاترینا رو گروگان گرفته بودند با خیال راحت پشت دروازه ی شهر ایستاده بودند و به کاترینا اخطار می دادن که : " اگه تا یک ساعت دیگه " سیب " رو به ما تحویل ندی ، بچه هاتو سر می بریم و برات می فرستیم !!! " کاترینا که از شدت عصبانیت و ناراحتی کنترل خودشو از دست داده بود میگه : " بچه های منو گروگان می گیری ! باشه ! اصلا اون بچه ها مال شما ! من می تونم صد تا دیگه بهتر از اونا بچه به دنیا بیارم ...! " اتزیو جلوی Caterina رو می گیره و میگه که : " این درست نیست ، ما نباید بچه های تو رو قربانی " سیب بهشتی " کنیم ، من قول می دم تا یک ساعت تموم نشده بچه هاتو سالم و صحیح برات بیارم ... تو فقط از این " سیب " مواظبت کن تا من برگردم ! "         

قسمت شصت و یکم : {{ همه اش یه تله بود !!! }}

Ezio بی درنگ از شهر خارج می شه و یکی از بچه ها رو از دست سربازها نجات میده ، اون میگه که : " سربازها برادرم رو به بالای قلعه بردند ! " Ezio زود خودشو به بالای قلعه می رسونه و یکی از برادرهای اورسی رو که بالای قلعه بود ، به قتل می رسونه و صحنه سفید می شه ... اتزیو تازه می فهمه که همه ی این گروگان گیری ها فقط یک حیله بود تا او رو از شهر خارج کنند و بعد برادر دیگه ی اورسی به شهر حمله کنه و " سیب " رو بدزده .
Ezio گروگان رو آزاد می کنه و برمی گرده به شهر ... کاترینا از دیدن بچه هاش خیلی خوشحال می شه اما ، Machiavelli به Ezio میگه : " این یه حقه ی کثیف بود ، اونا منتظر بودن تا تو از شهر خارج بشی و وقتی که خارج شدی مخفیانه به ما حمله کردند و " سیب " رو دزدیدند ، الان " سیب " دست اورسی هاست و ما نباید اجازه بدیم تا موفق بشن اونو به رودریگو بورجیا برگردونند . " Ezio خیلی عصبانی می شه و فوری از شهر خارج می شه و دنبال برادر زنده ی اورسی می گرده ... وقتی که پیداش می کنه می بینه که " سیب " دست اونه و داره حاضر می شه که با محافظ هاش فرار کنه .

قسمت شصت و دوم : {{ یک سیب و دو برادر }}

Ezio بدون معطلی با چاقوی مخفی حمله می کنه و برادر اورسی رو به هلاکت می رسونه ، وقتی صحنه سفید می شه اتزیو سیب رو برمی داره و به او میگه : " ارزش این لعنتی رو داشت که به خاطر یه مشت پول ، اول برادرتو و بعد خودتو به کشتن بدی ؟!!! " او جواب میده : " این سیب ارزشش خیلی بیشتر از اینهاست ... رودریگو بورجیا دیگه کیه ؟! من خودم باید صاحب اون سیب بهشتی باشم ... این سیب برای همیشه توی دستای تو نمی مونه ، تو میمیری اما این سیب تا وقتی که انسانی روی این زمین خاکی نفس می کشه باقی می مونه ! " Ezio به حرفاش توجهی نمی کنه و چاقوی مخفی رو تو گلوش فرو می کنه و براش آرزوی آرامش میکنه ... اما وقتی که می خواد بلند بشه میبینه که بدون اینکه متوجه شده باشه ، یک چاقو به شکمش فرو شده و داره خون زیادی از دست میده !!! 

قسمت شصت و سوم : {{ روحانی سیاه پوش ، بدون انگشت کوچک }}

Ezio در حالی که سیب رو در دستاش داره ، دیگه نمی تونه روی پاهاش وایسه و با بی حالی به زمین میفته و " سیب " هم از دستش خارج می شه و روی زمین غلط می زنه ... Ezio که همینطور نگاهش به " سیب " بود ، مردی با لباس سیاه رو می بینه که " سیب " رو از زمین برداشته . اتزیو می بینه که انگشت کوچک دست چپ اون مرد قطع شده و به او هشدار میده که : " با اون سیب کاری نداشته باش ! ... بذارش زمین ... ! اون سیب خطرناکه ! برای هیچ کس فایده ای نداره ... " و اتزیو از حال میره و بی هوش میشه !
وقتی که به هوش میاد ، Caterina رو می بینه که کنارش نشسته و بهش لبخند می زنه ... Caterina به Ezio میگه : {{ خیلی خوش شانسی که تونستیم تو رو پیدا کنیم و زخمت رو بند بیاریم و گرنه تا حالا مرده بودی ! " Ezio جواب میده : " من اورسی ها رو کشتم و سیب رو ازشون گرفتم ... اما ... یه مرد سیاه پوش اومد ... " سیب " رو برداشت ، شبیه یک روحانی بود و انگشت کوچک نداشت . خدای من ! باید تا دیر نشده پیداش کنم ، اگه اون سیب دست " رودریگو " بیفته فاجعه ی بزرگی اتفاق می افته ! " Caterina به Ezio میگه که بهتره از کلیساهای اطراف شروع به جستجو کنه !        

قسمت شصت و چهارم : {{ قدرت بزرگ ، بدست آمده در یک شب }}

Ezio با پرس و جو از کلیساهای اطراف متوجه می شه که اسم اون مرد روحانی که انگشت کوچک دست چپش قطع شده " ساوانارولا " هست و چند هفته قبل با یک تصمیم ناگهانی به شهر " فلورانس " مسافرت کرده ... Ezio بیشتر از قبل نگران میشه و با عجله به طرف Florence حرکت می کنه . هنوز به شهر نرسیده ، دود غلیظ آسمان شهر و سر و صدای مردم ، Ezio رو خیلی نگران می کنه و...

قسمت شصت و چهارم : {{ قدرت بزرگ ، بدست آمده در یک شب }}

Ezio با پرس و جو از کلیساهای اطراف متوجه می شه که اسم اون مرد روحانی که انگشت کوچک دست چپش قطع شده " ساوانارولا " هست و چند هفته قبل با یک تصمیم ناگهانی به شهر " فلورانس " مسافرت کرده ... Ezio بیشتر از قبل نگران میشه و با عجله به طرف Florence حرکت می کنه . هنوز به شهر نرسیده ، دود غلیظ آسمان شهر و سر و صدای مردم ، Ezio رو خیلی نگران می کنه و از اینکه زادگاهش " فلورانس " به این وضع افتاده ناراحت می شه .
Ezio وارد شهر میشه و سربازها رو می بینه که دارن با مردم و با خودشون می جنگند و مردم رو می بینه که دارن به اینور و اونور فرار می کنند ... گروهی رو می بینه که دارن وسط کوچه ها ، کتاب ها و نقاشی ها رو آتیش می زنن ... وقتی که Ezio داشت به طرف پل روی رودخونه ی شهر قدم می زد حرفها ی مردمی رو که کنار ایستاده بودند رو می شنوه که میگفتن : " از وقتی که اون روحانی سیاه پوش به شهر اومده همه چیز داره بدتر میشه ... بهتره دیگه از این شهر بریم چون اینجا برای بچه هامون خطرناکه ... اون روحانی سیاه پوش ( ساوانارولا ) چطور تونست در عرض یک شب ، توجه شهردار و قاضی و فرمانده شهر رو به خودش جلب کنه و اونا رو بازیچه ی دست خودش قرار بده ؟! انگار شهردار عقلش رو از دست داده ! اون روحانی سیاه پوش دستور داده همه ی کتاب ها و نقاشی ها و آلات موسیقی رو به بهانه ی بی فایدگی و دروغ پراکنی ، بسوزونند و نابود کنند تا بتونه نسل بعدی رو از کودکی با حرفها و نوشته های خودش بزرگ کنه و شستشوی مغزی بده و برای اهداف خودش ازشون استفاده کنه !!! ... همه میگن یک زمانی " اساسین " توی فلورانس بود و مردم رو از ظلم و ستم این افراد قدرت طلب و پول پرست نجات می داد اما مردم نتونستن قدر " اساسین " رو بدونن و این باعث شد که از فلورانس بره ، البته خیلی ها هم میگن که این فقط یه افسانه هست !!! "

قسمت شصت و پنجم : {{ بازگشت افسانه ای که حقیقت داشت ، یا بازگشت حقیقتی که افسانه شده بود ! }}

شهر فلورانس همچنان داشت زیر دود سیاه ناشی از آتش زدن کتاب ها و نقاشی ها و آلات موسیقی می سوخت و مردم و سربازها همه با هم درگیر شده بودند ... Ezio که به پل شهر رسید " Machiavelli " رو دید که اونجا منتظرش بود . به او گفت : " فکر کنم این سیب دست هر انسانی به جز ما " اساسین ها " بیفته ، حتی اگه روحانی و خداپرست هم باشه ، باعث میشه که کنترل خودش رو از دست بده و برای کسب قدرت و ثروت بیشتر ، آزادی و آرامش مردم رو قربانی افکار پلید خودش بکنه !!! " ماکیاولی میگه : " Ezio ، تو درست میگی ، ساوانارولا با کمک اون سیب بهشتی که از تو دزدید ، کنترل شهردار و قاضی و فرمانده شهر فلورانس رو به دست گرفته و هرچی که به اونها دستور میده بدون چون و چرا اطاعت می کنند ... اما مردم شهر هنوز عقلشون رو از دست ندادند و تو باید کمکشون کنی ! برو شهر رو بگرد و افرادی رو که به دستور " ساوانارولا " دارن به مردم دروغ میگن و مثل نوکر و برده باهاشون رفتار می کنن پیدا کن و نابودشون کن تا مردم متحد بشن ، من هم میرم " پائولا " و " لا وولپه " رو پیدا می کنم تا مردم رو آگاه کنند و متحدشون کنند ... در ضمن مواظب باش ! چون سربازهای " رودریگو بورجیا " هم توی شهر هستند و به دنبال سیب اومدن ! "

قسمت شصت و ششم : {{ جهالت مردم ، سوء استفاده ی تازه واردها }}

Ezio تمام نقاط شهر رو دنبال افرادی می گرده که مردم رو دور خودشون جمع کردن و از صداقت و پاکی رهبر جدید " ساوانارولا " براشون حرف می زدن و به مردم دستور می دادن که : " اگه می خواهید از گناهانتون پاک بشید ، ساوانارولا رو قبول کنید و از او اطاعت کنید ... هر چی کتاب و نقاشی تو خونتون دارید بیارید تحویل بدید تا نابود بشن ... ساوانارولا رهبر و پیامبر ماست و ما رو به روشنایی هدایت خواهد کرد ! " Ezio با تمام نفرتی که از این آدمای خود فروخته داشت ( مثل " اوبرتو آلبرتی " که پدر و برادرهاشو به دستور Rodrigo به دار آویخته بود ) در میان مردم مخفی می شد و سپس این کسانی رو که از سادگی و جهالت مردم سوء استفاده می کردند ، به هلاکت می رسوند ... ولی هر بار که پس از به قتل رسوندن هر کدوم از اون آدمهای خود فروخته ، صحنه سفید می شد ، هیچ کدوم اظهار پشیمانی نمی کردند و همچنان به نفرتی که از این مردم داشتند و آرزوی انتقام گیری از مردم پافشاری می کردند ، طوری که انگار از بچگی با عقده ی بزرگی نسبت به مردم اطرافشون بزرگ شدن و حالا فرصت انتقام جویی پیدا کردند !!!

قسمت شصت و هفتم : {{ مردم در مقابل رهبری که فقط " سیب " براش باقی مونده ! }}

پس از سقوط این افراد خود فروخته ، با دعوت مردم به آرامش و آگاه سازی مردم توسط دوستان Ezio ، " پائولا " ، " لا وولپه " ، " ماکیاولی " و " عمو ماریو " ، ... مردم همراه با اتزیو و دوستانش به طرف میدان شهر راهی میشن ... " Savanarola " در میدان شهر عده ای از مردم رو دور خودش جمع کرده بود و به اونا دستور می داد که تسلیم رهبری " Savanarola " بشن و برای بخشودگی گناهانشون او رو قبول داشته باشن ... ولی مردم که این خشم و خشونت رو در گفتار " ساوانارولا " می دیدن ، مقاومت نشون می دادن و از جاشون تکون نمی خوردن ...
" ساوانارولا " که لحظه به لحظه از مقاومت مردم بیشتر عصبانی می شد ، دست به جیب پیراهنش برد و " سیب بهشتی " رو در آورد و با فریاد از مردم خواست اطاعت کنند ... Ezio با دیدن این صحنه بدون لحظه ای درنگ ، چاقویی به سمت دست " Savanarola " پرتاب کرد و سیب ازدست او افتاد ... سپس مردم جلو اومدند و ساوانارولا رو گرفتند و به پائین سکو آوردند . یکی از سربازها که بالای سکو بود " سیب بهشتی " رو از روی زمین برمی داره و فرار می کنه ، Ezio هم بدون معطلی تعقیبش می کنه و کمی دورتر از میدان شهر جلوشو می گیره و با چاقوی مخفی کارشو تموم میکنه و " سیب " رو پس میگیره ...

قسمت شصت و هشتم : {{ آتش خشم مردم و عدالت یک اساسین ! }}

Ezio بعد از پس گرفتن " سیب " به میدان شهر برمی گرده و مردم رو می بینه که " ساوانارولا " رو به میله ی بالای سکو بستن و دارن زیرش آتش بزرگی روشن می کنند ... Ezio از این کار مردم ناراحت می شه و با خودش میگه : " هیچ انسانی سزاوار چنین مرگ پر درد و رنجی نیست !!! " به همین خاطر تا آتش شدت نگرفته ، خودشو به بالای سکو و کنار " ساوانارولا " می رسونه و چاقوی مخفی رو به گلوی او فرو می کنه ....

صحنه سفید می شه و ساوانارولا میگه : " تو بلاخره کار خودت رو کردی ! اما این رو فراموش نکن ... این مردمی که از دست من نجاتشون دادی ، همون مردمی هستن که در روز اعدام پدر و برادرهات حاضر بودن و وقتی که تو با فریاد واعتراض خودت می خواستی جلوی اعدام پدر و برادرهات رو بگیری ، هیچکدومشون حتی از جاشون هم تکون نخوردند و لب به اعتراض باز نکردند ... "

Ezio جواب میده که : " شاید این حرفت درست باشه ، ولی من نمی تونم مردم رو به خاطر اون اعدام مقصر بدونم و بذارم که تو هر کاری دلت می خواد باهاشون بکنی ... اون زمان هم افرادی مثل تو بودند که تشنه ی قدرت و ثروت بودند و از سادگی و جهالت مردم سوء استفاده می کردند و الان همه ی اونا به جز تو و " رودریگو " توی قبرستون خوابیدن ... تو هم در آرامش و راحتی بخواب !!! "

قسمت شصت و نهم : {{ اتزیو و مردم زادگاهش ! }}

Ezio از آتش بیرون میاد و کنار سکو و مقابل مردم می ایسته و با صدای بلند ازشون می خواد تا به حرفاش گوش کنند :

" مردم ! گوش کنید ! بیست و دو سال قبل دقیقا روی همین سکو ، من اعدام ظالمانه ی پدر و برادرهای بی گناهم رو شاهد شدم و شاید خیلی از شما ها هم به یاد دارید و اونجا حاضر بودید ! بعد از اون اتفاق ، برخلاف خیلی از شماها که با غروب آفتاب به راحتی و با آرامش می خوابید ... من آرامش نداشتم و صورت بی جان پدر و برادرام لحظه ای از جلوی چشمام دور نمی شد ... من با حس نفرت و انتقام پر شده بودم ... با کمک افرادی که همین الان در بین شما ها هستن ( عمو ماریو ، پائولا ، لا وولپه ، ماکیاولی ) تونستم راه درست رو برای خودم انتخاب کنم ، اونها به من راه درست رو نشون ندادند ! ، من رو نصیحت نکردند ، من رو سرزنش نکردند ، آزادی و حق انتخاب من رو نگرفتند ، بلکه فقط راهنمایی کردند تا راه خودم رو پیدا کنم ... همون کاری که شما مردم بهتره با یکدیگر بکنید ، همون کاری که بهتره با بچه هاتون بکنید ، به این ترتیب هنگامی که کسی با افکار پلید و شیطانی پیدا می شه و سعی می کنه بر شما حکومت کنه ، شما به این راحتی آزادی و حق انتخاب خودتون رو نمی فروشید ، بلکه در مقابل او مقاومت می کنید ! ... من امروز اینجا این انسان رو به خاطر انتقام جویی نکشتم ! جان او رو گرفتم فقط به خاطر اینکه شما مردم دوباره فرصتی برای فکر کردن پیدا کنید ... و ببینید که به چه قیمتی آزادی خودتون و حتی آزادی بچه های خودتون رو به این مرد فروختید !!! ... هیچ کتابی و هیچ معلمی و از همه مهمتر هیچ رهبری نمی تونه شما رو با خودش به راه درست ببره ... این فقط شما هستید که می تونید با آزادی راه خودتون رو پیدا کنید ، اگر هم قرار باشه نصیحتی یا درسی بهتون داده بشه ، زندگی خودش سر وقتش اون درس رو به شما میده ... مثل همین امشب که اینجا جمع شدید و فرصت پیدا کردید تا دوباره فکر کنید ....... من رهبر شما و یا قهرمان شما نیستم و از شما نمی خوام که از من پیروی کنید همونطور که بهتره از هیچکس دیگه ای پیروی نکنید و با آرامش و راحتی کامل کنار هم زندگی کنید . "

قسمت هفتاد ام : {{ شهر رم در دستان پاپ }}

Ezio با جمع آوری و رمزگشایی صفحات Codex متوجه می شه که معبد مهم مورد نظر در شهر Roma هست و " رودریگو بورجیا " بخاطر همین موضوع ، با حیله و کلک و از میان برداشتن مخالفان ، بعنوان پاپ انتخاب شده تا هم صاحب عصای پاپ بشه و هم با کمک " سیب بهشتی " و عصای پاپ به راز نهفته در درون معبد دسترسی پیدا کنه ... اما حالا که " سیب " در دست Ezio قرار داره " Rodrigo " فعلا نمی تونه کاری بکنه . بنابراین Ezio تصمیم می گیره که با " سیب بهشتی " به سمت رم حرکت کنه و عصای پاپ رو از دست رودریگو در بیاره .            

قسمت هفتاد و یکم : {{ سیب بهشتی در مقابل عصای پاپ }}

Ezio به همراه اساسین های دیگه وارد شهر رم می شه و در حالی که دوستانش تلاش می کنند تا سربازهای شهر رو با کمک دزدها و فاحشه های شهر مشغول نگه دارند و توجه شون رو از ساختمان اصلی پاپ ، به داخل شهر جلب کنند ... Ezio با ورود مخفیانه به قلعه های دروازه ی شهر ، راه خودش رو برای رسیدن به معبد اصلی باز می کنه .
سربازهای بالای قلعه ها یکی پس از دیگری به دست Ezio از میان برداشته میشن تا بلاخره Ezio به بالای عبادتگاه و محل تجمع پاپ و روحانی های شهر Roma می رسه ، درحالی که پاپ ( رودریگو بورجیا ) عصا به دست مشغول خواندن دعا بود ، Ezio از بالا به او نزدیک میشه و بدون اینکه کسی متوجه بشه با یک حمله ی ناگهانی جلسه رو به هم می زنه و " رودریگو بورجیا " رو به سزای اعمالش می رسونه ... وقتی صحنه سفید می شه ، Ezio میگه : " خیلی برای این روز صبر کردم ، خیلی منتظر این لحظه بودم تا تو رو از توهمی که گرفتارش شدی خارج کنم ... در آرامش و راحتی بخواب ای لعنتی !!! " لحظه ای که Ezio می خواست چاقوی مخفی رو به بدن Rodrigo فرو کنه ، Rodrigo با کمک قدرت عصای پاپ بلند می شه و Ezio رو عقب میندازه و میگه : " فکر کردی به همین راحتی می تونی جون فرستاده ( PROPHET ) رو بگیری ! من فرستاده ی ( PROPHET ) انسانها هستم و فقط من می تونم با کمک عصای پاپ و " سیب بهشتی " در ورودی معبد اصلی رو باز کنم ... از تو تشکر می کنم که زحمت کشیدی و " سیب " رو با دست های خودت آوردی ، حالا بدش به من تا جون تو رو ببخشم ! " Ezio هم میگه که : " حتما ! بیا بگیرش ! " ... Ezio با کمک جادوی " سیب بهشتی " و رودریگو هم با کمک قدرت " عصای پاپ " با هم درگیر می شن و سر انجام Rodrigo که داشت شکست می خورد ، با کمک حیله ی " عصای پاپ " Ezio رو به عقب میندازه و " سیب " رو از دست او می گیره و بالای " عصای پاپ " میذاره و با کمک قدرت عصا و سیب اتزیو رو بلند می کنه و چاقو رو به شکم او فرو میکنه و سپس به طرف در ورودی معبد اصلی میره !
Ezio کمی بعد از جاش بلند میشه و به دنبال Rodrigo میره ، او با کمک " Eagle Vision " ورودی مخفی رو پیدا می کنه و وارد معبد میشه ... سپس Rodrigo رو می بینه که داره به دیوار می کوبه و با عصبانیت میگه : " بازشو ! بازشو دیگه ! بازشو لعنتی ! " Ezio به طرف او میره و میگه : " دیگه تموم شد Rodrigo ! وقتش رسیده که از این خواب بیدار بشی ! دیگه هیچ اسلحه ای نیست و " سیب " و " عصا " هم کار نمی کنند ! هر دو مون دست خالی ، می خوام ببینم جراتش رو داری یا نه ! " Rodrigo هم قبول می کنه و با هم مشت به مشت درگیر می شن ... Ezio در حین درگیری می پرسه : " اینهمه زحمت کشیدی و انسانهای بیگناه رو به کشتن دادی و مردم رو به خاک و خون کشیدی ، برای این " عصا " و این " سیب " ؟ آخرش چی شد ؟ مثل اینکه کار نکرد ؟!!! " Rodrigo جواب میده : " تو هنوز هیچی نمی دونی ! هنوز نمیدونی که پشت اون در چی هست ! پشت اون در قدرتی هست که تمام انسانها رو به وجود آورده ! پشت اون در خدا هست ! " اتزیو با تعجب می پرسه : " راست می گی ؟ تو که حالا پاپ شدی چطور اینو باور می کنی ؟! فکر نکنم تو کتاب مقدس چنین چیزی نوشته باشه !!! " Rodrigo میگه : " من پاپ شدم تا " عصا " رو بدست بیارم ، کتاب مقدس برای من چیزی جز یک سری چرندیات و خرافات و توهمات نیست و خدا هم توی آسمونها و پشت ابرها و در میان ملائک و فرشته ها نیست ... خدا همین جاست ، پشت این در و من فرستاده ( PROPHET ) هستم و فقط من می تونم در رو باز کنم و به قدرت مطلق پشت اون در دست پیدا کنم ! . " ... Ezio هم با مهارتها و تکنیک های خودش Rodrigo رو از پا درمیاره و روی زمین میندازه و Rodrigo میگه : " نه ! این امکان نداره ! تو نمی تونی فرستاده ( PROPHET ) رو بکشی ! " EZio هم میگه : " فکر نمی کنم درست بگی ! می خوای امتحان کنیم ؟! " Rodrigo با دیدن چاقوی مخفی تسلیم میشه و میگه : " پس زود باش ، تمومش کن ! " .... اما Ezio پس از کمی مکث میگه : " نه ! کشتن تو خانواده ی من رو برنمی گردونه ! " 
Ezio چاقوی مخفی رو جمع می کنه و برمی گرده تا " عصا " و " سیب " رو برداره و اونا رو ببره جایی مخفی کنه که دست هیچ انسانی بهشون نرسه ... ولی وقتی که Ezio " عصا " رو تو دستش می گیره ناگهان اتفاق عجیبی می افته و در ورودی معب اصلی خودبخود باز میشه !!!

قسمت هفتاد و دوم : {{ خدایان ! یا کسانی که قبلا آمده بودند ؟! }}

Ezio که کاملا از باز شدن در و نشانه ها و سمبل های درخشان روی دیوار معبد حیرت زده شده ، قدم به قدم و آهسته وارد معبد می شه ! سپس یک شخص نورانی ظاهر می شه که گویا یک خانم هست ... او به Ezio می گه : " خوش آمدی فرستاده " PROPHET " ! نزدیکتر بیا و چیزی رو که آوردی نشان بده ! " Ezio جلوتر میره و سیب بهشتی رو به سمت او دراز می کنه ... اون موجود درخشان دستش رو بالای سیب می گیره و به طرف دیگه ای نگاه می کنه و میگه ما باید حرف بزنیم ! Ezio میگه : " به کجا نگاه می کنی ؟ تو کی هستی ؟! " موجود درخشان جواب میده : " من به لطف شما انسان ها ، اسمهای زیادی داشتم و دارم ! مثل { Minerva } و یک زمانی هم { Merva } یا { میترا } ( خورشید ) ! اینها هم { ژوپیتر } و { پلوتو } و ... هستند !!! "
Ezio با تعجب میگه : " پس خدایان شما هستید ! " اون موجود درخشان جواب میده : " نه ! ما فقط قبل از شما اومده بودیم ! و تفاوت نوع ما و نوع شما در این بود که ما بسیار پیشرفته تر از شما بودیم ولی در عوض تعداد شما خیلی خیلی بیشتر از تعداد نوع ما بود و حالا هم بیشتر هست ! نوع شما هنوز آماده نبود تا با ما ارتباط برقرار کنه یا پیغام ما رو درک کنه ... هنوز هم انسانهای خیلی کمی مثل تو وجود دارند که می تونن با ما ارتباط برقرار کنند و ما رو ببینند ! " باز دوباره اون موجود درخشان به طرف دیگه ای نگاه می کنه و میگه : " شاید از این حرفهای من چیزی نمی فهمی ولی هشدار و اخطار ی که باید به تو بدم چیزی خیلی مهم تر از این حرف هاست و متوجه خواهی شد پس خوب گوش بده ! " Ezio دوباره به وسط حرف های او می پره و میگه : " با کی حرف می زنی ؟! کس دیگری جز من اینجا هست ؟!!! " موجود درخشان میگه : " تو فرستاده ( PROPHET ) هستی و با پیدا کردن من وظیفه ی خودتو انجام دادی و به پایان رسوندی ... من دیگه حرفی با تو ندارم و با تو صحبت نمی کنم ، بلکه تو بعنوان یک واسطه حرفهای من رو منتقل می کنی و به شخص مورد نظر می رسونی ! پس خواهش می کنم فقط گوش کن و هیچ سوالی نپرس ! "

قسمت هفتاد و سوم : {{ فقط گوش کن و چیزی نپرس ! }}

ناگهان موجود درخشان ناپدید میشه و فقط صداش به گوش می رسه : " انسان ها ، یعنی نوع شما ، فقط و فقط به خاطر یک هدف آفریده شدید ! زمانی که ما قبل از شما بودیم و زندگی می کردیم ، تعدادمون خیلی کم بود و کمتر و کمتر می شد ، ما به مرحله ای از پیشرفت رسیدیم که توانستیم نوع انسان رو مهندسی کنیم و خلق کنیم و به او زندگی ببخشیم تا به کمک انسان ها ما هم بتونیم به حیات خودمون ادامه بدیم ... ! ما به شما انسان ها ویژگی هایی عطا کردیم که باعث میشه دو جنس مخالف از نوع شما با هم ارتباط برقرار کنند و تولید مثل کنند ... این امر سبب شد که تعداد شما روز به روز زیادتر بشه ... نوع ما در ابتدا به راحتی با نوع شما ارتباط برقرار می کرد ، ما با کمک نوع شما روی زمین مناطق سرسبز و باشکوه بسیار بزرگی بوجود آوردیم تا از شما به خاطر کمک به ادامه ی حیات ما ، تشکر کنیم ... خیلی از شما ها این مناطق سرسبز و پر طراوت رو " بهشت " نام گذاری کردید ، در این سرزمین های سرسبز کانالهای ارتباطی زیادی بین نوع ما و نوع شما بوجود آوردیم که شما به اون ها می گفتید " قطعه های بهشتی " ، این کانالهای ارتباطی دقیقا متناسب با مغزهای شما انسانها طراحی و ساخته شده بود و کاملا در دسترس شما بود ، تنها راه ارتباط بین ما و شما این " قطعه های بهشتی " بود و بعلت حساسیت بیش از حدی که داشتند ، ما نمی توانستیم محدودیت های زیادی در اطرافشون اعمال کنیم ... بخاطر همین ، دست زدن و برداشتن " قطعه های بهشتی " را برای شما انسانها شدیدا ممنوع کرده بودیم. 
اما با زیاد شدن تعداد شما چیز عجیبی اتفاق افتاد که اصلا فکرش رو نمی کردیم ... هر روز بین گروهی از شما انسان ها و گروهی دیگر از انسان ها جنگ و دعوایی بر سر چیزهایی مثل آب و غذا و زوج و ... اتفاق می افتاد و ما نمی تونستیم مستقیم وارد صحنه بشیم و کنترل کنیم چون تعداد شما خیلی زیاد شده بود و از قدرت و توان ما خارج شده بود . عده ی زیادی از شما انسان ها از حضور ما غافل شده بودید و مشغول جنگ و دعوا با یکدیگر و آتش زدن قلمروهای یکدیگر بودید و از اطاعت ما سرپیچی می کردید ... بنابراین ما با استفاده از طراحی و بوجود آوردن بلا یای طبیعی مثل طوفان و زلزله می خواستیم به شما یادآوری کنیم که همه ی شما هر چقدر هم که تعدادتون زیاد باشه ، در مقابل خشم طبیعت عاجز و ناتوان هستید و تنها با کمک یکدیگر می توانید نجات پیدا کنید ... 
شما انسان ها به جنگ و دعوا ادامه دادید و طبیعت و زیبایی کره ی زمین را زیر پا گذاشتید ... هر جا که می رفتید ، با خودتون آتش و خرابی می بردید و نظم طبیعت رو به هم می زدید . ما متوجه شدیم که کنترل کار از دست ما خارج شده و با این خرابی هایی که شما انسان ها بوجود آوردید ، طبیعت زمین رو خشمگین کردید و به طور حتم طبیعت برای باز پس گرفتن نظمی که شما انسان ها ازش گرفته بودید به تدریج همه ی شما رو نابود خواهد کرد ... ما متوجه خطراتی که داشت نزدیک می شد بودیم و نمی تونستیم با همه ی شما ارتباط برقرار کنیم چون " سیب های بهشتی " با به هم خوردن نظم طبیعت ، ضعیف شده بودند و پیغام ما رو به خوبی انتقال نمی دادند . 
عده ی خیلی کمی از انسانها توی جزیره ای سرسبز و دست نخورده ، کنار ما مونده بودند و به ما کمک می کردند تا به حیات خودمون ادامه بدیم و برای ما کار و تلاش می کردند . ما تصمیم گرفتیم که این انسانها رو با خودمون برای مدت کوتاهی به خارج از کره ی زمین ببریم تا بعد از فروکش کردن خشم طبیعت و نابود شدن انسان هایی که از فرمان ما سرپیچی کرده بودند ، به زمین بازگردیم و دوباره از اول شروع کنیم ... ما انسان های جزیره رو نسبت به این تصمیم آگاه کردیم ولی دو نفر از اونها که اسمشون " آدم " و " حوا " بود اعتراض کردند و گفتند که : " باید انسان ها رو نجات بدیم و از جنگ و دعوا منصرف کنیم ! " ما گفتیم که : " این دیگه از توان ما خارج شده و طبیعت کره ی زمین به زودی ، قبل از اینکه ما بتونیم کاری بکنیم ، با بوجود آوردن زلزله های سهمگین ، صاعقه های میخکوب کننده ، طوفان های غیر قابل تصور ... تمام موجودات زنده ی روی این کره ی خاکی رو از بین خواهد برد و سپس همه چیز آرام خواهد شد و طبیعت دوباره شروع خواهد کرد ... ما هم می خواهیم همین کار رو بکنیم و بعد از تموم شدن همه چیز با شما دوباره شروع کنیم !
" آدم " و " حوا " ناراحت شدند و از اونجا دور شدند ... ما که مشغول حاضر کردن وسایل مورد نیاز برای خارج شدن از کره ی زمین بودیم ، ناگهان متوجه شدیم که " آدم " و " حوا " یکی از درخشان ترین " سیب های بهشتی " رو برداشتند و دارند به سمت سرزمین های سوخته ای که انسان ها اونجا مشغول جنگ و دعوا هستند فرار می کنند ... ما از این کار اون ها خیلی ناراحت شدیم چون دست زدن و برداشتن " سیب های بهشتی " رو براشون شدیدا ممنوع کرده بودیم ، ما فرصت زیادی نداشتیم و اگر بیشتر از این روی کره ی خاکی می موندیم ، خشم طبیعت قبل از هر چیزی ، نوع و نژاد ما رو از بین می برد ! برای همین با انسان های باقی مانده داشتیم از کره ی زمین خارج می شدیم که گروه های دیگری از انسان ها شروع به فرار کردند و " سیب های بهشتی " باقی مانده رو برداشتند و به سمت سرزمین های سوخته رفتند ...ما از زمین خارج شدیم و چون تعداد خیلی کمی از انسان ها برامون باقی مانده بود ، روز به روز ضعیف تر می شدیم و تعدادمون کمتر می شد.
بلاخره خشم طبیعت همه ی زمین رو فراگرفت و همه چیز و همه کس رو به غیر از " سیب های بهشتی " نابود کرد! همه چیز دوباره از اول شروع شد و طبیعت دوباره زنده شد ، ما هم با انسان های باقیمانده به همون جزیره ی سرسبز خودمون برگشتیم و چون تعداد ما خیلی کمتر شده بود ، موفق نشدیم " سیب های بهشتی " رو دوباره جمع آوری کنیم ، انسان ها رو رها کردیم تا دوباره روی زمین زندگی کنند و تولید مثل کنند و به ادامه ی حیات ما کمک کنند ... اما همیشه نگران " سیب های بهشتی " بودیم چون اگر به دست یکی از انسان ها بیفته ممکنه او رو فریب بده و دوباره جنگ و دعوا بوجود بیاره و همه چیز دوباره تکرار بشه ! 
این همون چیزی هست که دوباره اتفاق افتاده و دوباره خشم طبیعت کره ی زمین برانگیخته شده ... اگر به همین صورت پیش بره ، حتی ما هم نمی تونیم جلوی خشم طبیعت رو بگیریم و تاریخ دوباره تکرار خواهد شد و همه ی شما انسانها و موجودات روی زمین نابود حواهید شد. 
تو باید قبل از اینکه خشم طبیعت بیدار بشه ، مکان همه ی " سیب های بهشتی " باقی مانده رو پیدا کنی و " سیب ها " رو برای ما بیاری تا نابودشون کنیم و جلوی جنگ و دعوای بوجود آمده رو بگیریم ... برای همین من باید این پیغام رو از طریق PROPHET ( اتزیو ) به تو میرسوندم " دزموند " ... عجله کن ! زمان زیادی نمونده ! "

قسمت هفتاد و چهارم : {{ بهترین پایان برای AC-2 ، یا بهترین شروع برای AC-3 }}

Ezio با تعجب می پرسه : " دزموند دیگه کیه ؟! صبر کن ! نرو ! من سوال های زیادی دارم ! " ... ناگهان " دزموند " از Animus خارج می شه و می فهمه که " تمپلار ها " از راه رسیدن و دارن میان که حمله کنند و Desmond و Lucy رو بدزدند ! دزموند و لوسی به پائین پله ها میرن و از اونطرف هم " وارن ویدیک " و سربازهاش میرسن . دزموند با مهارتهایی که از " Ezio " یاد گرفته ترتیب سربازها رو میده ولی " Warren Vidic " موفق می شه که فرار کنه و به Desmond میگه که باز هم همدیگر رو می بینیم !
Desmond و Lucy و دیگران سوار یک کامیون میشن و محل رو ترک می کنند ، توی راه Desmond می پرسه : " اون خانم کی بود که توی معبد با Ezio حرف می زد؟ اسم من رو از کجا می دونست ؟! " Lucy می گه : " من مطمئن نیستم ولی به احتمال قوی " تمپلارها " تهدید اصلی برای انسان ها نیستند و خطر خیلی بزرگتری ما رو تهدید میکنه ، هر چه که به تاریخ بیست و یکم دسامبر سال دو هزار و دوازده نزدیکتر می شیم میدان مغناطیسی کره ی زمین ضعیف تر میشه ! ، باعث می شه که زلزله های زیادتری و شدیدتری بوجود بیان ! آتشفشانهایی که برای سالها خاموش بودند دوباره شروع به فعالیت می کنند ! ... این ها همه یک جور هشدار و تلنگر طبیعت برای ما انسان ها هست که به نظم و قانون طبیعت احترام بذاریم . "
Shaun هم میگه : " به نظر من اون خانم که توی معبد داشت با " Ezio " حرف می زد ، از نزدیک شدن آخرین روز اطلاع داشت و به ما هشدار میداد که هر چه زودتر " قطعه های بهشتی " رو پیدا کنیم و از دسترس انسان ها خارج کنیم تا جنگ و دعوا خاتمه پیدا کنه و طبیعت به نظم و روال عادی خودش برگرده ! "

photon-Belt یا کمربند فوتونی که در سال 2012 زمین را فرا خواهد گرفت و تاریکی کامل حتی هنگام روز برقرار خواهد شد !

      




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 8 دی 1390 10:41 ب.ظ



ابزار هدایت به بالای صفحه