تبلیغات
AssAssIN - اساسین کرید 2
we work in the dark,to serve the light,we are AssAssIN's

اساسین کرید 2

دوشنبه 21 آذر 1390 07:27 ب.ظ

نویسنده : arsham moradi
ارسال شده در: اساسین کرید 2 ،

 همانطور

قسمت هفتم : {{ و بلاخره اساسینز کرید 2 }}

همانطور که در اول اساسینز کرید 2 می بینید، " دزموند " با استفاده از مهارت " ایگل ویژن " (دید عقاب) به دیواری نگاه می کند که پر از نوشته ها و نشانه ها و اعداد و ارقامی است که همگی ذهن دزموند را به سمت همان آثاری که ارباب ها سالها پیش روی زمین باقی گذاشته اند و نابود نکرده اند (اهرام مصر، تقویم مایا، تئوری کائوس، تاریخ 21 دسامبر سال 2012، سوره ی الزلزله، فرمولهای اینشتین...) راهنمایی می کنند. این نشانه ها و نوشته ها توسط شخصی که در همان اتاق ، قبل از " دزموند " مورد آزمایش " تمپلار ها " قرار گرفته بود ( معروف به مورد 16 ) به جا گذاشته شده اند .

در پایان اساسینز کرید 1 ، دزموند با دیدن این نشانه ها پی به نقشه ی شوم تمپلارها می برد که می خواهند با بدست آوردن سیبهای بهشتی باقی مانده روی زمین و فرستادن آنها توسط یک سفینه ی فضایی به سمت ارباب ها (موجودات پیشرفته ی فضائی) که تمپلار ها را با همین سیبها کنترل میکردند ، سلطنت و فرمانروایی را دوباره مثل سابق تقدیم ارباب ها کنند و انسانها را نوکر و برده ی ارباب ها و خودشان را نماینده ی ارباب ها روی زمین...! تاریخ 21 دسامبر سال 2012 نیز نشان دهنده ی زمان پرتاب این سفینه ی فضائی حاوی سیبهای بهشتی می باشد که در آن روز ارباب ها با تصاحب دوباره ی سیب های بهشتی و باز گشت به کره ی زمین ، از انسان ها انتقام خواهند گرفت بطوریکه خورشید در غم انسان ها نابود خواهد شد و تاریکی بر زمین غالب خواهد شد ...!!!

قسمت هشتم : {{ Ezio Auditore Da Firenze }}

دزموند تصمیم می گیرد با کمک لوسی فرار کند تا بتواند با دسترسی به خاطرات " اتزیو " ( ازیو ) مانع موفقیت تمپلارها شود. " اتزیو " که یکی دیگر از اجداد بزرگ دزموند است ( شاید یکی از با مهارت ترین اساسین ها ) در سال 1459 در دوران رنسانس در ایتالیا به دنیا آمد، و تا 17 سالگی از اینکه او هم مانند پدرش یک " اساسین " هست هیچ اطلاعی نداشت... " اتزیو " از خانواده ای بسیار نجیب و محبوب در فلورانس است که دو تا برادر و یک خواهر دارد . در شروع خاطرات ، " اتزیو " با گروهی درگیر می شود که به رهبری " ویری ده پازی " می خواهند شهرت و محبوبیت " اتزیو " و دوستانش را در فلورانس زیر پا بگذارند . " اتزیو " با کمک دوستان و برادر بزرگترش آنها را شکست میدهد ولی " ویری " فرار می کند و برادر اتزیو با دیدن لب زخمی " اتزیو " او را به دکتر راهنمایی میکند...

قسمت نهم : {{ Uberto Alberti }}

" اتزیو " بعد از اینکه با برادرش تا بالای کلیسا مسابقه می دهد، قبول نمی کند که به خانه برگردد و در عوض به سمت خانه ی دوست دخترش " کریستینا وسپوچی " می رود تا شب را با او بگذراند....صبح فردا به دفتر کار پدرش که کارمند محبوب یک بانک معروف در ایتالیا بوده، می رود و می بیند که پدرش با آقایی به اسم " اوبرتو " بطور خیلی صمیمی صحبت می کنند، سپس وارد اتاق می شود و پدرش او را با " اوبرتو " آشنا می کند و توضیح میدهد که چقدر به آقای " اوبرتو " اعتماد دارد...

تا اینکه یک روز که به محل کار پدرش برمیگردد ، پدرش و برادرانش آنجا نیستند و مادر و خواهرش بهش میگن که آنها توسط ماموران دستگیر شده اند و در زندان هستند تا فردا در ملا عام اعدام شوند . اتزیو بلافاصله با آمدن شب به طور مخفیانه به سمت پنجره ی بالایی زندان میره تا پدرش رو ببینه که پدرش بهش میگه باید برگرده به دفتر کار پدر و وارد مکان مخفی داخل اتاق بشه تا در صندوق رو باز کنه و لباسهای " اساسین " پدر و همچنین نامه ای که داخل صندوق هست رو برداره و لباس ها رو بپوشه و نامه رو سریع به " اوبرتو " که نزدیک ترین دوست پدر و خانواده ی " اتزیو " هست برسونه تا " اوبرتو " با کمک اون نامه که مدرکی برای اثبات بی گناهی پدر اتزیو هست آنها رو از اعدام شدن نجات بده.... 

قسمت دهم : {{ پای چوبه ی دار }}

وقتی اتزیو نامه رو به " اوبرتو " میرسونه از او قول میگیره که فردا در میدان شهر همدیگر رو ملاقات کنند و همه چیز روشن بشه و پدر و برادر بزرگ و برادر کوچک " اتزیو " که هنوز به سن قانونی هم نرسیده بود، از اعدام نجات پیدا کنند. صبح فردا اتزیو به میدان شهر میره و میبینه که دور گردن پدر و دو تا برادرش طناب دار آویخته شده و " اوبرتو " که صمیمی ترین دوست پدر " اتزیو " باشه، داره از گناهانی که خودش برای پدر و برادر های " اتزیو " تراشیده برای مردم حرف می زنه و اونها رو دزد و تبهکار معرفی می کنه که از پولهای بانک دزدی کردند و مردم رو فریب دادند...پدر اتزیو اعتراض می کنه و میگه من مدرکی دارم که خلاف حرفهای تو رو ثابت میکنه ، " اوبرتو " می پرسه: مدرکت کجاست ؟ پدر میگه: همون نامه ای که دیشب پسرم برات آورد. " اوبرتو " میگه: کسی برای من نامه ای نیاورده !!!

در این لحظه اتزیو وارد صحنه میشه و با صدای بلند اعتراض می کنه... مردم تعجب می کنند و با چشم دروغگو به اتزیو نگاه میکنند . . . سربازها که منتظر اومدن ازیو بودند ، به دستور " اوبرتو " زود دستگیرش میکنن تا بعد از اعدام کردن پدر و برادراش ، "ازیو " رو هم به جرم دروغگویی و همدستی با اونها اعدام کنند.

در این لحظه " اوبرتو " در نهایت بی اعتنایی به حرفهای " ازیو " و با تهمت زدن به پدر و بردارهای بی گناهش ، جلوی چشمای " اتزیو " دستگیره رو

پائین میکشه و پدر و برادرهای " اتزیو " که فقط سرشون از بالای سکو پیداست ، جلوی چشماش جون میدن و میمیرند..    

قسمت یازدهم : {{ پشت پرده ی اعدام }}

آن شب را بخاطر دارید که " اتزیو " بعد از دیدار با پدرش در پنجره ی زندان ، به دستور پدر ، نامه ای را که در صندوقچه ای در اتاق مخفی دفتر کار پدر وجود داشت ، همراه با لباسهای " اساسین " پدر ، برداشت و نامه را طبق دستور پدرش ، به " اوبرتو آلبرتی " ( قاضی بلند پایه ی شهر فلورانس در زمان رنسانس ) رساند . . .، صحنه ای که " اتزیو " بعد از رسیدن به خانه ی " اوبرتو " و درگیر شدن با دو سرباز ، در خانه ی " اوبرتو " را می کوبد و " اوبرتو " در نهایت حیله گری در را باز می کند و می گوید : " اتزیو ! این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟! "... در حالی که " اوبرتو " خود دستور بازداشت پدر و برادر های اتزیو و حتی خود " اتزیو " را صادر کرده بود ، چون ماموران نتوانسته بودند " اتزیو " را پیدا کنند و " اوبرتو " می دانست که " اتزیو " برای طلب کمک پیش کسی جز او نخواهد آمد ، به سربازانش دستور داده بود تا جلوی خانه ی " اتزیو " و همچنین خانه ی " اوبرتو " منتظر آمدن " اتزیو " باشند و به محض رسیدن " اتزیو " او را با شمشیر بکشند و نامه ای را که حاوی مدرکی غیر قابل انکار برای اثبات بی گناهی خانواده ی " اتزیو " بود ، از او بدزدند و نابود کنند !...

قسمت یازدهم : {{ پشت پرده ی اعدام }}

آن شب را بخاطر دارید که " اتزیو " بعد از دیدار با پدرش در پنجره ی زندان ، به دستور پدر ، نامه ای را که در صندوقچه ای در اتاق مخفی دفتر کار پدر وجود داشت ، همراه با لباسهای " اساسین " پدر ، برداشت و نامه را طبق دستور پدرش ، به " اوبرتو آلبرتی " ( قاضی بلند پایه ی شهر فلورانس در زمان رنسانس ) رساند . . .، صحنه ای که " اتزیو " بعد از رسیدن به خانه ی " اوبرتو " و درگیر شدن با دو سرباز ، در خانه ی " اوبرتو " را می کوبد و " اوبرتو " در نهایت حیله گری در را باز می کند و می گوید : " اتزیو ! این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟! "... در حالی که " اوبرتو " خود دستور بازداشت پدر و برادر های اتزیو و حتی خود " اتزیو " را صادر کرده بود ، چون ماموران نتوانسته بودند " اتزیو " را پیدا کنند و " اوبرتو " می دانست که " اتزیو " برای طلب کمک پیش کسی جز او نخواهد آمد ، به سربازانش دستور داده بود تا جلوی خانه ی " اتزیو " و همچنین خانه ی " اوبرتو " منتظر آمدن " اتزیو " باشند و به محض رسیدن " اتزیو " او را با شمشیر بکشند و نامه ای را که حاوی مدرکی غیر قابل انکار برای اثبات بی گناهی خانواده ی " اتزیو " بود ، از او بدزدند و نابود کنند !

قسمت دوازدهم : {{ نامه ای که نابود شد ! }}

همانطور که دیدید ، هنگامی که " اتزیو " پس از پوشیدن لباسهای " اساسین " و مواجه شدن با سربازانی که در حیاط خانه با شمشیرهای کشیده به سمت او می آمدند، با تعجب می گوید : " مگر شما برای بازداشت کردن من نیامده اید ؟ پس این شمشیرها برای چیست ؟! " و سربازان جواب میدهند : " نامه ای که همراهت داری بیشتر از جون تو ارزش داره، اما ما هر دوتا رو ازت میگیریم !"

" اوبرتو " بعد از اینکه در را به روی " اتزیو " باز کرد با گرفتن اون نامه ، به دروغهاش ادامه میده و میگه : " نگران نباش اتزیو ! یک سوء تفاهم پیش اومده و این نامه سوء تفاهم رو کاملا برطرف میکنه ! حالا بیا کمی داخل بشین تا خستگی از تنت بره ! " ولی اتزیو که حالا امیدوار شده بود فردا پدر و برادراش آزاد خواهند شد از " اوبرتو " تشکر می کنه و قرار میذاره که فردا در میدان شهر همدیگرو ببینن !

اما اگر با دقت به این صحنه نگاه کنید ، هنگامی که "اوبرتو" نامه رو از اتزیو میگره ، شخص دیگری داخل خانه قدم میزنه که اتزیو متوجه اون شخص نمیشه ! این شخص همون کسی هست که دستور تمام این کارها رو صادر کرده بود و " اوبرتو " هم از او دستور گرفته بود تا پدر و برادرای " اتزیو " رو بازداشت و اعدام کنه !

قسمت سیزدهم : {{ رودریگو بورجیا ، تشنه ی قدرت }}

این شخص که اسمش " رودریگو بورجیا " هست ، یکی از با نفوذ ترین شخصیتهای " رم " و حتی " ایتالیا " در زمان رنسانس بود که حتی چند سال بعد هم به عنوان " پاپ " انتخاب شد ! چیزی که باعث شده تا " رودریگو " دستور اعدام کردن پدر و برادر های " اتزیو " و خود " اتزیو " رو صادر کنه این هست که " رودریگو " از خونی که در رگ آنها جریان دارد می ترسد ، چون به خوبی از خاندان و اجداد بزرگ خانواده ی " اتزیو " آگاه است و میداند که آنها از بازماندگان " اساسینز " هستند و به هیچ وجه تحت سلطه ی " سیب بهشتی " قرار نخواهند گرفت ، حتی اگر تمام ایتالیا " رودریگو " را قبول کنند و از او اطاعت کنند و او را بپرستند ، این " اساسین " ها خواهند بود که مردم را دوباره بیدار خواهند کرد و " سیب " را خواهند دزدید !!!
" اتزیو " که برای اولین بار چهره ی " رودریگو بورجیا " را روی سکوی اعدام و در کنار " اوبرتو آلبرتی" دیده بود هنوز متوجه موضوع نشده بود و مسئول اصلی اعدام پدر و برادرهای بیگناهش رو " اوبرتو آلبرتی " می دونست !!! حالا که اتزیو موفق شده بود از اعدام شدن فرار کنه ، با راهنمایی خدمتکار خانه به سراغ مادر و خواهرش میره که به خانه ی دیگه ای برده شدند تا در امنیت کامل باشند ... " اتزیو " در این خانه با " پائولا " آشنا میشه که درهای خانه رو به روی مادر و خواهر " اتزیو " بدون ترس از ماموران ، باز کرده و از اونها مواظبت می کنه !

قسمت چهاردهم : {{ پائولا }}

اتزیو بعد از تشکر از " پائولا " به او میگه که عجله داره و باید بره تا بتونه از " اوبرتو آلبرتی " انتقام خون پدر و برادرهاشو بگیره ! اما " پائولا " جلوی " اتزیو " رو میگیره و میگه که : " این کار خیلی سخته چون " اوبرتو " محافظ های بیشتری دور خودش جمع کرده و تو هنوز نمیدونی که چطور باید از مهارتهای ذاتی خودت استفاده کنی !!! " و بعد اتزیو می پرسه که " یعنی تو می خوای به من یاد بدی که چطور " اوبرتو " رو بکشم ؟ " و پائولا جواب میده : " نه ! من به تو یاد میدم که چطور از جون خودت محافظت کنی ، چون تو خودت بهتر از هر کسی می دونی که چطور باید " اوبرتو " رو به سزای اعمالش برسونی ! "
" پائولا " طریقه ی مخفی شدن در بین مردم و دزدی کردن حرفه ای را به اتزیو آموزش میده و به او میگه: " حالا تنها چیزی که لازم داری یک اسلحه ی مناسب برای این کار هست ! " اتزیو میپرسه : " بله ! به نظر تو یک شمشیر یا یک چاقو چطوره ؟ می تونم تهیه کنم ." ولی پائولا میگه :" لازم نیست تهیه کنی چون خودت بهتر از اینها رو داری و باید بری پیش " لئوناردو دا وینچی " تا بتونی اسلحه ی خودتو بسازی !

قسمت پانزدهم : {{ لئوناردو داوینچی }}

" لئوناردو " که برای " اتزیو " احترام خاصی قائله ، با دیدن دست بند و چاقویی که " اتزیو " از صندوقچه ی مخفی پدرش برداشته بود کمی متعجب میشه و با احترام میگه که : " این خیلی پیشرفته هست و من نمی تونم اینو بازسازی کنم ! " اما لئوناردو با دیدن صفحه ی " کودکس " که راهنمای بستن قطعات به هم دیگه بود موفق میشه که " چاقوی مخفی " رو بازسازی کنه و در آخر به اتزیو میگه که : " باید انگشت کوچک دست چپ رو قطع کنیم تا بتونی از " چاقوی مخفی استفاده کنی ! این به خاطر این هست که کسی که از این چاقو استفاده خواهد کرد ، باید دل و جراتش رو داشته باشه ! " اتزیو هم قبول می کنه ولی لئوناردو با ترسوندن او میگه که فقط شوخی بود چون با اینکه قبلا برای استفاده از این " چاقوی مخفی " قطع کردن انگشت کوچک لازم بود ( " الطاهر " در اساسینز کرید 1 انگشت کوچک دست چپ رو قطع کرده بود! ) اما حالا دیگه لازم نیست...

قسمت شانزدهم : {{ آخرین نفسهای اوبرتو }}

اتزیو بعد از پوشیدن " چاقوی مخفی " و امتحان کردن اون ، خیلی ازش خوشش میاد و از " لئوناردو " تشکر میکنه و برمیگرده پیش " پائولا " ... دوستان و دختران اطراف " پائولا " خبر میدن که امروز قراره " اوبرتو " در یک مراسمی شرکت کنه و این می تونه بهترین موقعیت برای غافلگیر کردن او باشه ! اتزیو قبل از رفتن به سوی اون مراسم از " پائولا " می پرسه که چرا به اتزیو و خانوادش اینهمه کمک میکنه ؟ پائولا هم جواب میده که چون دوست قدیمیه مادر " اتزیو " هست و می دونه که خیانت و بازی با احساسات دیگران چه طعمی داره !!!

اتزیو بی درنگ خودشو به مراسم می رسونه و " اوبرتو " رو میبینه که داره با " لورنزو ده میدیچی " ( شاهزاده ی فلورانس ) جر و بحث میکنه و او رو به خاطر طرفداری از پدر " اتزیو " تحقیر و سرزنش میکنه ! حالا که مراسم شروع شده و " اوبرتو " محافظ ها شو جلوی در رها کرده و وارد محوطه شده ، " اتزیو " از بالای دیوار منتظر بهترین موقعیته تا حمله کنه ! " اوبرتو " که داره برای مهمان ها از قهرمانی های خودش می گه و اینکه چطور پدر " اتزیو " و برادراشو به سزای اعمالشون رسونده... یکدفعه متوجه حضور " اتزیو " می شه و " اتزیو " بدون معطلی با ضربات " چاقوی مخفی " به سینه اش میکوبه و " اوبرتو " رو از پا در میاره !

وقتی صحنه سفید میشه ، " اوبرتو " قبل از اینکه بمیره به اتزیو میگه : " اگر تو جای من بودی ، برای نجات جان نزدیکانت همین کاری رو که من کردم تو هم میکردی ! " و اتزیو هم بلند جواب می ده : " راست میگی جناب قاضی ! اتفاقا من هم همین کار رو کردم !!! " ... سپس " اتزیو " بلند میشه و به مردم حاضر در مراسم که همگی از افراد سرشناس شهر فلورانس هستند ، با فریاد میگه : " خانواده ی آئودیتوره " هنوز نمرده ، من اتزیو هستم ، " اتزیو آئودیتوره " ! این مرد بخاطر گرفتن جان افراد بی گناه ، بدون اینکه به آنها فرصت دفاع از خود بدهد ، گناهکار بود ! من هم امروز جان او رو گرفتم ، ولی این پدر و برادرانم رو برنمیگردونه... اما درسی میشه برای همه تا فریب اینجور افراد بی احساس و پول پرست رو نخورند و در مورد هر چیزی زود قضاوت نکنند ! "

قسمت هفدهم {{ فرار }}

بعد از اینکه اتزیو از صحنه فرار می کنه و پیش مادر و خواهرش برمی گرده ، " پائولا " اون ها رو راهنمایی می کنه تا از شهر خارج بشن و به سمت ویلای عموی " اتزیو " برن ... وقتی اتزیو موفق میشه با مادر و خواهرش از شهر خارج بشه ، تو راه " ویری " و همدستانش جلوی " اتزیو " رو می گیرند و به او و مادر و خواهرش حمله می کنند که عموی " اتزیو " از راه می رسه و با کمک دوستاش ، سربازای " ویری " رو می کشه اما باز " ویری " موفق میشه که فرار کنه ! عموی " اتزیو " اونا رو به سمت ویلا راهنمایی می کنه تا استراحت کنند و توی راه برای اتزیو توضیح میده چقدر از اعدام شدن پدر و برادرای " اتزیو " ناراحت شده ...

قسمت هجدهم : {{ ویلای عدالت }}

اتزیو درباره ی ویلا سوال می کنه و عمو میگه : "این ویلا حدود 200 سال قبل توسط جد بزرگ " اتزیو " بنا شده تا سرپناهی باشه برای کسانی که از شهر و دیار خود با بی عدالتی رانده شده اند و دنبال مکانی امن و آرام برای خود و خانوادشون میگردند تا بتوانند از نو شروع کنند ... ! اتزیو از عمو " ماریو " تشکر می کنه و به او میگه که بعد از کمی استراحت باید از اینجا مهاجرت کنند چون الان سربازها همه جای ایتالیا دنبال اونها می گردند . . . عمو اصرار می کنه که کمی بیشتر بمونند تا به " اتزیو " آموزش های لازم برای دفاع از خود و خانوادش بده. اونها هم قبول می کنند و چند روزی توی ویلا می مونن ...

قسمت نوزدهم : {{ تولد دوباره ی اساسین }}

آموزش های" اتزیو " شروع میشه و عموش حرکات و تکنیکهای مختلف رو بهش آموزش میده . . . در حین این آموزش ها " اتزیو " راجع به پدرش از عموش سوال میکنه و او میگه : " پدر تو تنها یک مامور بانک نبود ! او در عین حال یکی از خردمندترین اعضای گروه " اساسینز " و دشمن قسم خورده ی " تمپلارها " بود . . . لباسی که تو حالا به تن پوشیدی و این چاقوی مخفی که به دست داری ، زمانی بهترین دوستان پدرت و کابوس وحشتناک " تمپلارها " بودند ." در اینجا اتزیو میگه : " این دو گروه اساسین ها و تمپلار ها و جنگ بین شان بیشتر شبیه یک افسانه هست تا واقعیت ! " و عمو جواب میده : "من تعجب میکنم که پدرت تا حالا چیزی راجع به این موضوع به تو نگفته ولی شاید دلیل خاصی داشته ! "

قسمت بیستم : {{ تمپلارهای شیطان صفت }}

در ادامه عمو " ماریو " توضیح میده که : " تمپلارها گروهی هستند که در حدود سال 1307 میلادی در فرانسه ، به جرم توهین به مقدسات مسیحیت و همجنس بازی و جادوگری ، توسط پادشاه آن زمان دستگیر شده بودند اما توانستند تا مصر و حتی بابل فرار کنند و به فعالیتهای شیطانی خود در زیر زمین و بطور پنهانی ادامه دهند . . . تمامی کسانی که با پدر تو و خانواده ی تو دشمنی دارند ، عضو گروه تمپلارها هستند و یا از آنها دستور می گیرند. " اتزیو که با شنیدن این سخنان شوکه شده ، همچنان اصرار می کند که مادر و خواهرش را با کشتی به اسپانیا برساند ! عموی او ناراحت می شود و او را سرزنش می کند که : " می خواهی آن هدفی رو که پدرت براش جنگید و در راهش جان خودش رو از دست داد ، نادیده بگیری و فرار کنی ؟ پس بهتره بری و دیگه برنگردی ! "

اتزیو از حرفهای خودش پشیمان می شود و تصمیم می گیرد تمامی افرادی رو که در مرگ پدر و برادرانش دست داشتند یکی پس از دیگری نابود کند تا پس از این برای هیچ بی گناهی چنین اتفاقی نیفتد ! بنابراین همراه عمویش به جنگ نزدیکترین و گستاخترین دشمن خانواده اش یعنی " ویری ده پازی " میرود .

قسمت بیست و یکم : {{ دشمنان قسم خورده }}

اتزیو بعد از اینکه عمویش با دوستاش به طرف شهر " Tuscany " رفتند به اونها ملحق میشه و به عموش می گه : " من اومدم تا کمکتون کنم چون " Vieri de Pazzi " بخاطر من با شما ها درگیر شده ! " و عمو می خنده و میگه : " اصلا اینطور نیست ، ویری و خانواده ی او عضو تمپلارها هستند و ما هم اساسین ها یعنی دشمن قسم خورده ی تمپلارها هستیم . . . حتی اگه الان تو به ما ملحق نمی شدی ، ما باز به کارمون ادامه می دادیم و حمله می کردیم ... ولی خوب شد که اومدی ، حالا می خوایم حمله رو شروع کنیم ولی به نظر می آد که " ویری " و سربازای پول پرستش منتظر ما هستن ، پس بهتره حساب شده عمل کنیم ! " 

قسمت بیست و دوم : {{ تحت فرمان رودریگو }}

نقشه ای که برای شکست دادن " Vieri " می کشند به این صورت بود که عموی " Ezio" همراه با دوستانش ، محافظان و سربازان رو سرگرم جنگ کنند تا اتزیو با از میان برداشتن تیرکمانچیان بتونه به " Vieri " دست پیدا کنه ! بعد از مدتی جنگ و خونریزی " Ezio" که از بالای ساختمان ها همه چیز رو زیر نظر داره یکدفعه می بینه که جلوی دروازه ی شمالی شهر " Vieri" همراه با پدر شرورش " Francesco " و " Rodrigo Borgia " و شخص دیگری بنام " Jacopo de Pazzi " مشغول صحبت هستند ... " Francesco " که پدر " Vieri " باشه ، با کمک " Rodrigo " تازه از زندان آزاد شده تا به " Rodrigo " در رسیدن به اهداف پلیدش کمک کنه ( روزی که فرانچسکو از زندان آزاد شد همان روزی بود که پدر و برادرای " Ezio " به دار آویخته شدند ) ، و " Jacopo " هم که پدر بزرگ حانواده ی " De Pazzi " هست با کمک " Rodrigo Borgia " به قدرت رسیده و به عنوان کشیک بلند مرتبه ی کلیسا مشغول شستشو دادن ذهن مردم بی چاره بوده .

قسمت بیست و سوم : {{ خودفروشی به چه قیمتی؟ }}

Ezio با گوش کردن به صحبتهای این چهار نفر متوجه می شه که همه ی اونها در توطئه ی علیه پدر و برادراش دست داشتند و " de Pazzi"ها به " Rodrigo " احترام میذارن و از او دستور می گیرند واطاعت می کنند . حالا که " Ezio " با چهره های اصلی پشت پرده ی این توطئه آشنا شده ، با وارد شدن عمو و دوستانش به صحنه متوجه می شه که " Rodrigo " شهر رو به مقصد " Venice " ترک کرده و بی درنگ به طرف قلعه ای که " Vieri " با سربازاش اونجا پناه گرفتن حمله می کنه ! پس از اینکه محافظ های اطراف " Vieri " یکی پس از دیگری طعم شمشیر " Ezio " رو چشیدند نوبت به " Vieri " میرسه که با وارد شدن شمشیر به بدن " Vieri " صحنه سفید می شه و " Ezio " با نهایت خشم و عصبانیت از Vieri سوال می کنه : " تو و پدرت دنبال چه چیزی هستین ؟ برای چی از "Rodrigo" اطاعت می کنین ؟ اون به شما چه وعده ای داده که به خاطرش دارین زادگاه و مردمان خودتون رو می فروشین ؟! از جون پدرم چی می خواستین ؟ از جون برادرام چی می خواستین ؟..."

قسمت بیست و چهارم : {{ احترام ، به سبک اساسین ها }}

عموی " Ezio " فوری خودش رو می رسونه و از " اتزیو " می خواد که خودش رو کنترل کنه و به کسی که داره جون میده و از دنیا میره احترام بذاره ! " Ezio " که اصلا متوجه این کار عموش نمی شه با عصبانیت می گه : " عمو ! مگه اونا به پدر و برادرای من که داشتن جلوی چشمام آخرین نفس هاشونو می کشیدن ، احترام گذاشتن ؟ پس چرا از من می خوای که به اونا احترام بذارم ؟! " عمو با خشم جواب میده : " پسر تو چی فکر کردی ؟ فکر کردی تو هم مثل این ها یک تمپلار هستی و می تونی با مردم و دشمنانت هر کاری که می خوای بکنی ؟!!! چه زود فراموش کردی که تو هم مثل پدرت یک اساسین واقعی هستی ! تو باید یاد بگیری که برای اولین نفسی که به یک کودک زندگی می بخشه و برای آخرین نفسی که از دهان دشمنت خارج می شه احترام بزاری و برای هر دو آرامش و راحتی آرزو کنی ! " سپس عمو میره بالای جسد " Vieri " و ضمن آرزوی آرامش و راحتی برای او ، با دستش چشمها ی " ویری " رو که باز مونده بودن میبنده ... و به اتزیو و دوستانش می گه : " حالا باید برگردیم به ویلا تا هم این پیروزی رو جشن بگیریم و هم برای جنگهای بعدی آماده بشیم ! "

قسمت بیست و پنجم : {{ قدم در راه پدر }}

وقتی به ویلای عمو رسیدن جشن کوچکی به خاطر این پیروزی می گیرند و اتزیو که حالا برای ادامه دادن راه پدر آماده تر شده از عموش راجع به " رودریگو بورجیا " و ارتباط او با خانواده ی " ده پازی " سوال می کنه و عموش جواب میده : " رودریگو بورجیا قدرتمندترین و بانفوذترین شخص در کل اروپا هست و رهبری گروه تمپلارها رو در اروپا به عهده داره که اگه فرصتش روپیدا کنه می تونه به اینجا هم حمله کنه ..."
سپس عموی " اتزیو " راجع به صفحات " Codex " توضیح می ده : " این صفحات توسط یکی از قدرتمند ترین اساسین ها نوشته شده که اسمش " الطاهر " بوده... او وقتی که با کمک دوستانش قطعه ای اسرار آمیز رو از چنگ تمپلارها در میاره ، موفق می شه تا برای مدتی اون قطعه یا همان " سیب بهشتی " رو زیر نظر بگیره و در این مدت هم این صفحات " کودکس " رو در رابطه با همون قطعه تهیه میکنه تا به نسلهای آینده انتقال پیدا کنه... پدرت تونسته بود چندتا از این صفحات رو رمز گشایی کنه و اگه نظریه ی پدرت درست باشه این صفحات حاوی نقشه ی بزرگی از چیزهای بسیار قدرتمند و با ارزشی هستند که اگه به دست تمپلارها بیفتن ممکنه فاجعه ای بزرگ پیش بیاد ." ... اتزیو قول میده که با ادامه دادن کار پدرش ، همه ی صفحات " کودکس " رو پیدا کنه و با کمک " Leonardo da Vinci " اونها رو رمزگشایی کنه و به ویلا بیاره .
ضمنا پس از اینکه " Ezio " از اطراف ویلا چند تا از صفحات " کودکس " رو جمع آوری می کنه ، عموش اون رو از در مخفی پشت کتابخانه به زیرزمین ویلا می بره و درباره ی اونجا توضیح میده : " این زیرزمین به عنوان یادگاری برای بزرگترین اساسین ها توسط جد بزرگ خانواده ی ما ساخته شده و هر کدوم از این مجسمه ها متعلق به یکی از بزرگترین اساسین ها ی تاریخ هستند که هرگاه آزادی فکر و آزادی اندیشه ی مردم شهری در هرکجای دنیا توسط حیله و فتنه ی تمپلارها مورد تهدید واقع شد ، اون ها خودشون رو رساندند و آزادی و آرامش رو به مردم بازگردوندند ! از چپ به راست : مجسمه ی " Qulan GaL " ( هلاکو خان ؟ ) اساسین مغولستانی که با تیر و کمان خودش اسب چنگیز خان رو هدف قرار داد - مجسمه ی " داریوش " اساسین اهل سرزمین پرشیا که با چاقوی مخفی خود به زندگی خشایار شاه پایان داد و این اولین بار در تاریخ بود که از چاقوی مخفی استفاده می شد - مجسمه ی " Wei-Yu " اساسین اهل چین که با کمک یک نیزه جان اولین امپراطور چین را گرفت - مجسمه ی " Amunet " اساسین زن از مصر که با کمک یک مار ، کلئوپاترا را به قتل رساند - مجسمه ی " ILtani " اساسین زن اهل بابل که موفق شد با زهر مخصوصی " Alexander " ( اسکندر بزرگ ) را از پای در بیاورد - مجسمه ی " Leonius " اساسین زن از دوره ی روم باستان که با چاقوی خود " Caligulia " را به سزای اعمالش رساند ."
بعدش Ezio میگه که باید به " Florence " برگرده و Francesco رو به سرنوشت پسرش دچار کنه که عموش هم موافقت می کنه .

قسمت بیست و ششم : {{ حمایت لئوناردو }}

اتزیو با صفحات " کودکس " که ار ویلا جمع آوری کرده به " فلورانس " بر می گرده و قبل از هر چیزی به سراغ " لئوناردو داوینچی " میره تا صفحات رو براش رمز گشایی کنه ... لئوناردو با رمز گشایی صفحات مهارتهای جدیدی به اتزیو آموزش میده و همچنین " Hidden Blade " دیگری براش می سازه تا به توانایی های " Ezio " اضافه بشه !
" اتزیو " که اینبار برای " Francesco de Pazzi " به فلورانس اومده از " لئوناردو " می خواد تا اگه می تونه راهی را برای گیر انداختن " فرانچسکو " پیشنهاد کنه و " لئوناردو " هم او رو به دیدار با شخصی به اسم " La Volpe " ( روباه ) می فرسته تا با کمک او بتونن به هدفشون برسند .

قسمت بیست و هفتم : {{ یک شهر و یک روباه }}

اتزیو که در بین مردم بازار دنبال " لا وولپه " می گرده یکدفعه متوجه می شه که پولهاشو دزدیدند و فوری به دنبال دزد می افته و اونو تعقیب می کنه ... همین که می خواست پولاشو از دزده بگیره یک شخص سومی وارد صحنه می شه که او هم مانند " Ezio " کلاه یا پارچه ای به سر داشت و به " اتزیو " خوشامد میگه ... اتزیو با تعجب می پرسه : " تو کی هستی و اسم من رو از کجا می دونی ؟ " او جواب میده : " من اسم های زیادی دارم ، سر دسته ی دزدها ، تیزگوش و تیزبین ، قاتل روانی ، جاسوس ... اما شما می تونید من رو " La Volpe " صدا کنید ... من اسم شما رو می دونستم چون این عادت من شده که از هر چیزی و هر کسی و هر اتفاقی توی این شهر ، سر در بیارم ! " اتزیو بی درنگ از او تقاضای کمک می کنه و میگه که در مورد " فرانچسکو ده پازی " به اطلاعات دقیقی نیاز داره و هر جا که فرانچسکو قراره بره باید قبل از او اونجا باشه ...! " لا وولپه " جواب میده : " امروز یه کاروان محافظت شده ای از Rome به Florence رسیده که قراره هنگام غروب خورشید دیدار مخفیانه ای با مقامات مهم شهر داشته باشه و به احتمال زیاد " فرانچسکو" هم اونجا خواهد بود ... اگه می خوای می تونم تو رو تا اونجا راهنمایی کنم ! " اتزیو هم پولاشو از دزده پس می گیره و دنبال ( روباه ) راه می افته .... " لا وولپه " یک ورودی مخفی و پنهانی رو به " Ezio " نشون می ده و بهش میگه که از اونجا بره تا به محل ملاقات محرمانه " Francesco de Pazzi " برسه !     

سمت بیست و هشتم : {{ شاهزاده ی فلورانس در نزدیکی سقوط }}

Ezio بعد از اینکه وارد معبد مخفی می شه ، با کشتن سربازها موفق می شه که جلسه ی مخفیانه ی تمپلارها رو بطور پنهانی زیر نظر بگیره ... او متوجه " فرانچسکو ده پازی " می شه که در جلسه حاضر بود و با اومدن " رودریگو بورجیا " بحث شروع میشه ... از صحبت هاشون معلوم میشه که اینبار " Lorenzo de Medici " ( شاهزاده ی فلورانس ) رو مورد هدف توطئه قرار دادن و ماموریت رو هم " Francesco " به عهده گرفته ! " Rodrigo" بعد از کمی بحث و تبادل نظر ، میگه که باید به " Rome " برگرده و برای همدستانش موفقیت آرزو می کنه و از اونها قول می گیره که اینبار دقت بیشتری به خرج بدن و هرچه زودتر کار " لورنزو " رو یکسره کنند .
بعد از اتمام جلسه ، اتزیو راه خروج رو پیدا ...

قسمت بیست و هشتم : {{ شاهزاده ی فلورانس در نزدیکی سقوط }}

Ezio بعد از اینکه وارد معبد مخفی می شه ، با کشتن سربازها موفق می شه که جلسه ی مخفیانه ی تمپلارها رو بطور پنهانی زیر نظر بگیره ... او متوجه " فرانچسکو ده پازی " می شه که در جلسه حاضر بود و با اومدن " رودریگو بورجیا " بحث شروع میشه ... از صحبت هاشون معلوم میشه که اینبار " Lorenzo de Medici " ( شاهزاده ی فلورانس ) رو مورد هدف توطئه قرار دادن و ماموریت رو هم " Francesco " به عهده گرفته ! " Rodrigo" بعد از کمی بحث و تبادل نظر ، میگه که باید به " Rome " برگرده و برای همدستانش موفقیت آرزو می کنه و از اونها قول می گیره که اینبار دقت بیشتری به خرج بدن و هرچه زودتر کار " لورنزو " رو یکسره کنند .
بعد از اتمام جلسه ، اتزیو راه خروج رو پیدا میکنه و از معبد خارج می شه ، " La Volpe " که بیرون منتظر اومدن اتزیو بود در رابطه با جلسه از او سوال میکنه و اتزیو جواب میده : " اونها برای فردا نقشه های شومی کشیدند ! اسلحه و زره زیادی با خودشون از " Rome " آوردن ، حتی " پاپ " هم از کارشون حمایت کرده !!! فکر کنم اینبار نوبت خانواده ی " Medici " باشه ..." سپس روباه فلورانس " La Volpe " با ابراز نگرانی می گه : " وای خدای من ! فردا یکشنبه هست و طبق روال هر هفته ، Lorenzo de Medici با سه چهار تا محافظ برای مراسم یکشنبه به میان مردم خواهد آمد تا ضمن پذیرایی و قدردانی از مردم شهر به مشکلات مردم رسیدگی کنه و باهاشون گفتگو کنه ... باور نمی کنم ... یعنی اونا می خوان فردا حین برگزاری مراسم بین مردم نفوذ کنند با استفاده از شلوغی و ازدحام ، " لورنزو " رو به قتل برسونن ؟! باید دیوونه شده باشند ! این اسمش چیزی جز وحشیگری نیست ... خدا به داد مردم برسه ... ما نباید اجازه بدیم که با قتل " لورنزو ده مدیچی " شهر فلورانس به دست خانواده ی " De Pazzi " بیفته ، وگرنه کار این مردم بی گناه ساختست و باید برای سالها نوکری و بردگی خانواده ی " ده پازی " رو بکنند ... من تمام دزدها و آواره ها و فاحشه های فلورانس رو جمع می کنم و فردا با خودم به مراسم میارم تا هرج و مرج ایجاد کنم و جلوی سربازای " De Pazzi " رو بگیرم .. تو هم باید از تمام مهارتهای خودت استفاده کنی و به " فرانچسکو " مهلت نزدیک شدن به " لورنزو " رو ندی ... اتزیو ازت خواهش می کنم کمکمون کن جلوشونو بگیریم ... ! " Ezio و La Volpe قرار میذارن تا فردا قبل از شروع مراسم همدیگرو اونجا ملاقات کنند .

قسمت بیست و نهم : {{ برادران مدیچی }}

حالا که مراسم شروع شده و شاهزاده ی فلورانس " لورنزو ده مدیچی " همراه با همسرش و از طرف دیگر هم برادر او " Giuliano de Medici " همراه با همسر خود ، در میان خوشامد گویی مردم شهر می آیند که ناگهان با فریاد " Francesco " سربازان از میان جمعیت بیرون میان و به طرف " جولیانو " و همسرش که عقب تر بودن حمله ور میشن ... جولیانو که هیچ اسلحه ای با خود نداشت ، سعی می کنه که مقاومت کنه ولی با چند ضربه ی چاقو به زمین می افته و " فرانچسکو " به طرز وحشیانه ای به روی سینه ی او می نشینه و با ضربات پی در پی چاقو و همراه با توهین و فحش دادن باعث مرگ او میشه ... در اونطرف " Lorenzo " با دیدن این صحنه ی دلخراش شمشیرش رو می کشه و تا می خواد به سمت " فرانچسکو " حمله کنه ، " برناردو " ( کشیک فلورانس و دوست صمیمی " لورنزو " ) از پشت به شانه ی " لورنزو " چاقو رو فرو میکنه و فرار می کنه ... لورنزو که به سختی با یک دست و شمشیرش در مقابل " فرانچسکو " از خودش دفاع می کنه ، ناگهان " اتزیو " رو می بینه که با شکست دادن سربازها با سرعت داره به سمت " فرانچسکو " میاد ، فرانچسکو که تمام سربازهاشو از دست داده و در مقابل " اتزیو " و " لورنزو " دست تنها مونده زود فرار می کنه وفریاد می زنه : " لورنزو ! برادرتو کشتم ، نوبت تو هم میرسه ، تمام خانوادت با شمشیر من خواهند مرد !" ...

قسمت سی ام : {{ روزی خونین در فلورانس }}

" Ezio " سریع " لورنزو " رو که داشت خون زیادی از دست می داد به جایی امن می بره ، " Lorenzo " از اتزیو تشکر میکنه و علت این فداکاری او رو می پرسه که اتزیو جواب میده : " شما تنها کسی نیستید که یکی از برادراش به دست " ده پازی " ها قربانی شدند... من اتزیو هستم فرزند " Giovanni Auditore " " ، لورنزو او و پدرش رو به خاطر میاره و میگه : " پدر تو مرد مرد راستگویی بود ، او به هیچ وجه تحت تاثیر پول و ثروت و قدرت قرار نمی گرفت و از تمام امکاناتش برای خدمت به مردم استفاده می کرد ... اتزیو اگه تو پسر همون مرد فداکار هستی ، باید جلوی " Francesco de Pazzi " رو بگیری وگرنه این شهر و مردمی که توش زندگی می کنند مجبور می شن سالها نوکری و بردگی خانواده ی " ده پازی " رو بکنن ! " ... اتزیو سریع دست به کار می شه و برای پیدا کردن " فرانچسکو " راهی می شه !

قسمت سی و یکم : {{ عاقبت وحشی گری }}

Ezio جاهای مهم و استراتژیک شهر رو میگرده تا " فرانچسکو " رو پیدا کنه اما سربازهای " لورنزو " بهش می گن ، او بالای زندان شهر با محافظ هاش پناه گرفته ، اتزیو بلافاصله خودشو به زندان شهر می رسونه و " فرانچسکو " رو میبینه که از بالای پشت بام زندان فریاد می زنه : " بکشینش ! نذارین بیاد اینجا ! " میدان جلوی زندان صحنه ی درگیری سربازهای فرانچسکو و سربازهای لورنزو شده بود و کم کم داشت به نفع سربازهای لورنزو تمام می شد ... اتزیو بدون مزاحمت خودش رو به بالای زندان رسوند و " فرانچسکو ده پازی " و محافظ هاش رو گیر انداخت ، فرانچسکو عقب کشید و به محافظ هاش دستور حمله داد ... اما هیچ کدوم نتونستن در مقابل " اتزیو " دوام بیارن ، پایین جلوی زندان هم مردم با دیدن پیروزی سربازای " لورنزو " جلو آمده بودند و فریاد : " آزادی ! آزادی ! ( Liberta Liberta ) " سر می دادند ، " Jacopo de Pazzi " هم برای اینکه از چشم مردم نیفته همراه با مردم فریاد آزادی آزادی می زد ... حالا فقط " Ezio " مونده بود و " فرانچسکو " ، فرانچسکو که از همون اول دل و جرات مقابله با " اتزیو " رو نداشت باز دوباره پا به فرار میذاره ولی " اتزیو " که حدس می زد چنین کاری خواهد کرد ، زود جلوشو میگیره و با " چاقوی مخفی " خودش عدالت رو اجرا می کنه ... حالا که صحنه سفید شده اتزیو می گه : " شهر فلورانس و مردمش اعمال و رفتار تو رو قضاوت خواهند کرد ... با آرامش استراحت کن ! " ، پدر بزرگ خانواده ی " ده پازی " که همراه با مردم داشت فریاد آزادی ! آزادی ! می گفت ، یکدفعه جسد پسرش رو میبینه که لباسهاش کنده شده و از دیوار زندان بوسیله ی طنابی آویخته شده ( تا برای دیگران درس عبرت بشه ! ) ، " یاکوبو ده پازی " با دیدن این صحنه بدون لحظه ای درنگ فرار می کنه و " Ezio " که از بالای دیوار زندان شاهد فرار کردن او بود ، ترجیح میده که به دیدار " لورنزو " بره و در فرصتی بعد " Jacopo de Pazzi " رو هم به خاطر سوء استفاده از باور و اعتقاد مردم ، به سزای اعمالش برسونه .

قسمت سی و دوم : {{ لیست سیاه و سیاه تر }}

Lorenzo و Ezio بعد از پایان اتفاقات دیشب ، کنار رودخانه ی شهر Florence باهم مشغول صحبت هستن ... لورنزو می گه : " وقتی فقط شش سال داشتم هنگام بازی با دوستام ، داخل این رودخونه افتادم ... بعد با صدای مادرم به هوش اومدم ، کنار مادرم مرد دیگری بود که به من لبخند می زد و من او را نمی شناختم ... بعدها فهمیدم که اون مرد پدر تو یعنی " جیووانی آئودیتوره " بود ، او جون من رو نجات داده بود .. ولی من واقعا متاسفم که نتونستم جون او و برادرهاتو نجات بدم ... هر کاری از دستم برمیومد کردم اما اونا خیلی قدرتمند بودند ، همه جا نفوذ داشتند و حتی " پاپ " رو هم خریده بودند !!! " اتزیو " ادامه میده : " شما تلاش خودتونو کردید ! اما حالا باید به من کمک کنید تا یاکوبو ده پازی و دیگر افرادی که در این نقشه ی شوم دست داشتند به سزای اعمالشون برسونم ..." لورنزو نام افرادی رو که با یاکوبو ده پازی همدست بودن ، به اتزیو میده و از او می خواد که مواظب خودش باشه ...

قسمت سی و سوم : {{ یاکوبو و همدستانش }}

Ezio به ویلای عموش برمی گرده و از او می خواد که به دوستاش که در اطراف ویلا پراکنده بودند دستور بده تا مخفیگاه " یاکوبو ده پازی " و همدستاشو پیدا کنند ... در ضمن صفحات دیگر " Codex " رو که توسط لئوناردو دا وینچی رمزگشایی شده بودند به عموش می ده ، عموی اتزیو نگاهی به اون صفحات می ندازه و با تعجب می پرسه : " این " فرستاده (PROPHET) " چه کسی می تونه باشه ؟ یعنی چی که فقط " فرستاده " می تونه با کمک " قطعات سیب بهشتی(Pieces of EDEN) " در رو باز کنه ؟! اتزیو تو باید صفحات " کودکس " بیشتری جمع آوری کنی تا بتونیم مفهوم این عبارات ها رو بفهمیم ! "

قسمت سی و چهارم : {{ Stefano da Bagnione }}

Ezio سوار بر اسب ، ویلا رو به مقصد " Tuscany " ترک می کنه ، در خارج از شهر توسسانی یک کلیسا وجود داره که معمولا محل تجمع کشیکهای مهم شهر هست و بهترین جا برای شروع جستجوی ردپای " Jacopo de Pazzi " و همدستانش می تونه باشه ... یکی از دوستای عمو جلوی کلیسا منتظر " اتزیو " بود و او رو به سمت هدفش یعنی " Stefano da Bagnione " راهنمایی می کنه ... اتزیو با وارد شدن به محوطه ی کلیسا به کمک بمبهای دودی جلوی دید دیگران و بخصوص سربازها رو می گیره و با یک حمله ی سریع کار " Stefano " رو تموم می کنه ، با سفید شدن صحنه از او سوال می کنه : " Jacopo و همدستاش کجان ؟ " استفانو جواب می ده : " تو نمی تونی اونها رو بترسونی ! اونها زیر سایه ی خدای رم حرکت می کنند و هیچ چاقویی به اونها اثر نمی کنه حتی مال تو ! " اتزیو با آرزوی آرامش ، او رو رها می کنه و از اونجا به سمت مقصد بعدی فرار می کنه .

قسمت سی و پنجم : {{ Francesco Salviatti }}

هدف بعدی Ezio " فرانچسکو سالویاتی " صاحب ویلایی باشکوه و پر از محافظ در خارج از شهر Tuscany هست که حدود بیست سال قبل و با پول و ثروتی که خانواده ی " Salviati " بوسیله ی نزدیکی و صمیمیت با " پاپ " و فرمانبرداری بدون چون و چرا از او ، کسب کردند بنا شده ... اتزیو به همراهانش دستور میده تا با محافظ ها وارد جنگ بشن و خود او هم با مهارت کامل " سالویاتی " رو گیر میندازه و طعم چاقوی مخفی رو به او هم می چشونه ! در صحنه ی سفید ، " سالویاتی " هم مانند " استفانو " از قدرت و بزرگی یاکوبو در توسسانی حرف می زنه و چاقوی مخفی " اتزیو " رو در مقابل قدرت Jacopo هیچ می دونه ... اتزیو دوباره برای او آرامش آرزو می کنه و با راهنمایی همراهانش به طرف هدف بعدی حرکت می کنه .

قسمت سی و ششم : {{ Antonio Maffei }}

Ezio با پرس و جو از مردم شهر متوجه می شه که " آنتونیو ماففی " با شنیدن خبر مرگ " Stefano " و " Salviati " چنان ترسی وجودش رو برداشته که به همراه چهار تا محافظ گردن کلفت رفته بالای یکی از بلندترین برجهای دیده بانی شهر و از اون بالا داره به مردم دستور میده : " ای مردم ! اگه نمی خواین خشکسالی بشه ، اگه نمی خواین طوفان و سیل جاری بشه ، اگه نمی خواین که خشم خداوند شامل حالتون بشه ... همین حالا توبه کنید و جلوی " اساسین " رو بگیرید ، می دونم که اون بین شماست و داره از خوشبینی شما سوء استفاده می کنه ، " اساسین " با کارهای خودش بلاها و خشکسالی های فلاکت باری رو به سرزمین شما میاره ، مواظب باشید و جلوی او رو بگیرید ! " Ezio طبق معمول بدون اینکه روح " آنتونیو " خبر دار بشه ، خودشو به بالای برج می رسونه و به او میگه : " مثل اینکه به اندازه ای که از من میترسی ، از بلندی نمی ترسی ! ولی مراقب باش ! هر چقدر که بالاتر بری ، همونقدر محکم تر به زمین می خوری ! " آنتونیو با خشم به طرف اتزیو حمله می کنه ولی سرانجام او هم تسلیم شمشیر " اتزیو " می شه ... بلافاصله با سفید شدن صحنه ، آنتونیو هم مثل همدست های قبلیش میگه : " شاید تونستی منو بکشی ، اما در مقابل یاکوبو هیچ کاری نمی تونی بکنی ! "

قسمدت سی و هفتم : {{ Bernardo Baroncelli }}

اینبار در گوشه ی شلوغی از شهر که خیلی از مردم مشغول خرید و فروش هستند ، " برناردو " همراه با محافظ هاش داره قدم میزنه تا در میان جمعیت گم بشه و دیده نشه ... او به محافظ هاش می گه : " می دونم که داره دنبال من می گرده ، نمی تونم اینجا بمونم ... باید امشب یه جای امن بخوابم ! " ولی با همه ی محافظ های اطرافش ، کسی نمی تونه جلوی " اتزیو " رو بگیره و باز هم چاقوی مخفی " اتزیو " درست به هدف می خوره ... اینبار وقتی صحنه سفید می شه " برناردو " محل مخفیگاه " یاکوبو " رو به اتزیو نشون میده و طبق معمول " اتزیو " برای او آرزوی آرامش می کنه .

قسمت سی و هشتم : {{ یاکوبو ده پازی }}

حالا که " Ezio " موفق شده ردپای " Jacopo " رو پیدا کنه ، برای اینکه از نقشه ی بعدی او سر در بیاره تصمیم میگیره که او رو تعقیب کنه ... مجبور می شه که تا بیرون شهر دنبال او بره ! اتزیو هر لحظه مواظب بود تا مبادا " یاکوبو " سوار اسب بشه و فرار کنه ولی اصلا انگار نه انگار که عین خیال یاکوبو باشه همینطور به قدم زدن ادامه می داد و باعث تعجب اتزیو می شد ... یاکوبو وقتی به یک جایی پر از سرباز و محافظ می رسه ، وارد محوطه می شه ... چشم اتزیو فوری به " Rodrigo Borgia " می افته که منتظر رسیدن یاکوبو بود ، اما تنها نبود و شخص دیگه ای که هم سن و سال " رودریگو " و لاغر تر از او بود کنارش ایستاده بود ، حالا اتزیو می فهمه که چرا " یاکوبو " این همه راه رو با محافظاش به خارج از شهر اومد ! بین " رودریگو " و " یاکوبو " جر و بحثی بالا می گیره و " رودریگو " او رو بی لیاقت و ترسو خطاب می کنه و می گه : " ما به خانواده ی شما و مخصوصا تو و پسرت " فرانچسکو " اعتماد کردیم و بهتون پول و مقام و زمین دادیم تا به دستورات ما عمل کنید ولی حالا چی ؟ شهر فلورانس که به لطف پسر بی لیاقت و بزدل تو هنوز در دستان " Lorenzo de Medici " باقی مونده ، تو هم که اونقدر احمق و کودن هستی که باعث شدی اون " اساسین " رد ما ها رو تا اینجا تعقیب کنه و همونطور که می بینی تمام همدستان و افراد مورد اعتماد تو قبل از اینکه حتی خورشید غروب کنه دونه دونه مثل گوشت کباب ، به شمشیر اون " اساسین " سیخ شدند ... و حالا تو اومدی داری به من می گی که نمیتونی جلوشو بگیری ! تو جای من بودی چیکار می کردی ؟ " یاکوبو جواب می ده : " نمی دونم قربان ؟! " و سپس " Rodrigo " ادامه میده : " پس بهتره خودتو بیشتر ناراحت نکنی...! چون من می دونم !!! "

قسمت سی و نهم : {{ پیرمرد بی خاصیت ! }}

رودریگو بعد از این حرفش بی درنگ چاقوشو می کشه و با یک ضربه ی سریع ، شکم پیرمرد رو سوراخ می کنه و " یاکوبو " رو به سمت اون دوست همراهش هل میده تا کارشو تموم کنه ... اون شخص که معلوم میشه اسمش " Barbarigo " هست با شمشیر خودش ، نه به قصد کشتن بلکه فقط به قصد بیشتر زخمی کردن و زجر کشیدن پیرمرد ضرباتی رو پی در پی به او وارد می کنه و بعد یه گوشه پرتش می کنه تا آروم آروم و با نهایت درد و رنج چون بکنه !!! در این لحظه که " اتزیو " محو تماشای خشونت بازی های اون دو سنگدل بود ، ناگهان توسط دو تا سرباز دستگیر می شه و میارنش جلوی " رودریگو " و همدستش ... رودریگو با پوزخندی به Ezio میگه : " فکر کردی من اینقدر احمقم که مثل این پیرمرد بی خاصیت و همدستاش ، داخل شهر و زیر یه سقف پنهان بشم و جلسه تشکیل بدم تا تو بتونی هر جا که خواستی مخفی بشی و هر وقت که خواستی حمله کنی ؟ نه پسر جون ! امشب تو رو تا اینجا کشوندم تا چند تا چیز رو حالیت کنم و بعد مستقیم بفرستمت پیش پدر و برادرات !!! ... پس بهتره خوب گوش کنی ... می دونی فرق عمده ی بین من و تو چیه ؟ صبر کن برات بگم ... من شاید حدود 20 سال بیشتر از تو تجربه ی آدم کشی دارم و مثل تو تازه وارد نیستم ... بعدشم باید بدونی که ، من با پای خودم قدم برمی دارم تا به حقیقت برسم و اهدافمو به وسیله ی اون حقیقت تعیین می کنم ، نه مثل تو که فقط با یه لیست و چندتا اسم که معلوم نیست از کی گرفتی داری برای خودت نقش قهرمان بازی می کنی ! ... و آخری و مهمتر از همه ، من دستمو به خون کسانی آلوده می کنم که بهشون اعتماد کرده بودم و اونا از من نافرمانی کردند ، و دوست ندارم با خون دشمنانم دستمو آلوده کنم ... پس ... سربازها ! بکشید این حیوان وحشی رو !!! "

قسمت چهل ام : {{ همه اش فقط حرف بود ! }}

رودریگو اینو میگه و با همدست خودش به مقصد " Venice " فرار می کنه ... اتزیو با سربازها در گیر میشه و همشونو به هلاکت می رسونه و زود میاد بالای سر " یاکوبو " که هنوز داشت اون گوشه جون میداد ! به او میگه : " کاش فقط می تونستم بفهمم که چرا وقتی اونهمه از همدستای تو رو می کشتم ، بدون استثناء همشون از قدرت و بزرگی تو حرف میزدن و می گفتن که چاقوی من روی تو اثر نداره ؟! حالا می خوام ببینم که واقعا درست می گفتن ؟ " و بدون معطلی چاقوی مخفیشو به گلوی پیرمرد فرو می کنه تا سریعتر جون بده و بمیره و همچنین براش آرزوی آرامش می کنه ...

قسمت چهل و یکم : {{ توطئه های بی پایان }}

Ezio به زادگاهش " فلورانس " برمی گرده تا با " Lorenzo de medici " حرف بزنه ، Ezio به او این خبر رو میده که تمام " Pazzi " ها جلوی چشمای خودش جون دادن و دیگه نمی تونن برای شهر فلورانس و خانواده ی " مدیچی " مزاحمتی ایجاد کنند ، اتزیو می گه : " ولی فکر می کنم که مرگ " ده پازی " ها باعث شده اشخاص دیگری جای اونها رو بگیرند و حالا در " Venice " مشغول کشیدن نقشه ای دیگر برای تصاحب " فلورانس " هستند ... و تا کسی که در راس این توطئه قرار داره ( رودریگو بورجیا ) نابود نشه ، باز هم اون روزهای تلخ تکرار خواهند شد " ... اتزیو همراه با " لئوناردو داوینچی " تصمیم می گیرند که به شهر زیبای " ونیز " سفر کنند .

قسمت چهل و دوم : {{ دعوتنامه به ونیز }}

قبل از اینکه این دو نفر بتونن خودشونو به " Venice " برسونن باید از شهر " ForLi " عبور کنند و بقیه ی سفر رو با کشتی ادامه بدن ... هر غریبه ای از شهر دیگر که می خواست به " ونیز " بره باید چیزی مثل یک دعوتنامه ارائه بده تا بتونه سوار کشتی بشه ! " Leonardo " که از طرف کسی دعوت شده بود و مشکلی نداشت ولی " Ezio " هیچ دعوتنامه ای نداشت و نمی تونست سوار کشتی بشه ... اینبار هم بخت یار " اتزیو " بود و او با کمک کردن به خانمی باعث می شه که اون خانم هم در مقابل به اتزیو کمک کنه و بلاخره " اتزیو " هم سوار کشتی میشه و به طرف " ونیز " حرکت می کنند .






دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: اساسین کرید 2 ،
دنبالک ها: ARSHAM-MORADI ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 8 دی 1390 11:46 ب.ظ



ابزار هدایت به بالای صفحه